اکنون در آستانه آذر ماه ایستاده ایم، ماهی که یادآور خاطرات تلخی در تاریخ نه چندان دور کشورمان است، یادآور به خون غلتیدن زنان و مردانی از ایران زمین، تنها به گناه دگرگونه اندیشیدن و داشتن مطالبه ای دیگرگونه با سلیقه حاکمیت.
آنانی که با وجود تمامی فشارها و مضایق، ماندن در کشور را به جلای وطن ترجیح دادند، ولی ناجوانمردانه و به شیوه هایی وحشیانه کشته شدند.
کسانی چون داریوش و پروانه فروهر، محمد جعفر پوینده، پیروز دوانی، سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، مجید شریف، رستمی، حمید حاجی زاده و ... که تنها در طی چند روز آن هم به رقت آورترین شیوه های ممکن به کام مرگ رفتند.
کشتار این گرامیان تنها گوشه ای و شاید هم تراژیک ترین گوشه از مجموعه قتل های سیاسی پس از انقلاب توسط رژیم باشد، در حالیکه پیش از آن نیز رژیم علاوه بر انجام قتلهای موردی در داخل کشور چون قتل میرعلایی، احمد تفضلی، ابراهیم زالزاده و ... به ترورهای گسترده در خارج از کشور نیز مبادرت می ورزید، تنها نمونه ای از آن که شاید پرهزینه ترین آنها نیز برای رژیم بوده ترور مشهور رستوران میکونوس است که در آن شاپور بختیار و رهبران کرد چون عبدالرحمن قاسملو کشته شدند و اکنون نیز پرونده بمب گذاری در مرکز یهودیان آرژانتین همچنان باز است و آقایان ولایتی و محسن رضایی و فلاحیان در آن ماجرا دست در حنا دارند.
آیا هریک از این قتلها که باز هم تکرار می کنم تنها گوشه ای از جنایتهای رژیم است، برای بی اعتبار نمودن یک حاکمیت کافی نبوده و نیست؟ پس چگونه است که هنوز این رژیم بر سر پا است و بجای عذرخواهی از ملت و تغییر روش ها و رویکردهای خود، همچنان چهار نعل در مسیر گذشته راه می پیماید و گستاخ تر از گذشته، با ملت از موضع طلبکارانه سخن می گوید و جوانان برومند کشور و دانشجویان سرفراز میهن را در زندان می کند؟! آیا این نشانه ای از خواری و زبونی ملت ایران نیست؟
چگونه می پذیریم، دگراندیشان و مفاخر کشورمان این چنین در گوشه ای غریبانه طعمه دژخیمان رژیم گردند و در نهایت شاکیان پرونده و خسران دیدگان آن، به عنوان محکومین نهایی در دادگاه به ملت ایران معرفی شوند؟ چه شده است که دادگاههای ایران تبدیل به بیدادگاه شده اند و محفل امنی برای جنایتکاران؟
آیا ما مسلمانیم که در برابر قتل زهرا کاظمی و تجاوز به عنف و سپس مرگ زهرا بنی عامری که خوشبختانه یا شاید بدبختانه هنوز کفنش خشک نشده سکوت کرده ایم، خوشبختانه از این جهت می گویم که این مورد دچار مرور زمان نگشته و بهانه ای برای تعلل و انفعال وجود ندارد، هنوز می توان طلب مجازات عاملان و آمران آن را کرد.
رژیمی که این چنین در منجلاب فساد و جنایت فرورفته است، اصلاح ناپذیر است، سکوت در برابر آن نشانه حماقت ملی است، این وضعیت را دریابیم، ما در این زمان و مکان تاریخی نسبت به نسل آینده مسئولیم.
برای کسانی که هنوز در ماهیت اصلی رژیم در شکند، ناگزیر از تفصیل بیشتری هستم، چرا کسانی که یک بار حداقل سوء مدیریت شان (بسیار خوشبینانه می نگرم و از دخالت مستقیم شان در ماجرا چشم می پوشم) در آن ماجراها به اثبات رسیده، باز هم در بالاترین و حساس ترین پست های مدیریتی استفاده می شود؟
مگر آقایان مصطفی پورمحمدی و محسنی اژه ای از کسانی نبوده اند که به شدت در این ماجراها مورد اتهام قرار گرفتند؟ پس چرا با این وجود و با دهن کجی به ملت و به ویژه خانواده قربانیان در پستهای حساس امنیتی قرار گرفته اند؟ آیا در این کشور قحط الرجال است یا نشانه ای آشکار از رویکرد رژیم به فضای سکوت قبرستانی دارد؟ و یا شاید بدتر از آن نشانه بی مسئولتی محض و زبونی کامل ملت ایران در برابر هر تحقیر و توهین و سمبل سقوط کامل اخلاقی جامعه ایرانی است.
آیا متهمان قتلها بارها اعتراف ننمودند، یکی از کسانی که فتوای قتل صادر می کرده است آقای محسنی اژه ای وزیر اطلاعات کنونی دولت آقای احمدی نژاد بوده؟! آیا باز هم نمی توان ردپایی از لانه کردن و تسخیر کامل رژیم توسط تفکر فاشیستی و توتالیتر یافت و به این موضوع پی برد که حاکمیت جکهوری اسلامی کاملا" با جنایت و ترور یک کاسه شده است و جایی برای افراد سالم در آن باقی نمانده است؟
در آستانه عید فطر گذشته خانم زهرا بنی عامری در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان جان خود را از دست داد، این خبر در ابتدا به گونه ای منتشر شد که هر شنونده ای را بر این گمان می برد که ایشان به دلیل ناراحتی شدید از بابت دستگیری در هنگام عمل خلاف شرع در فضای عمومی و نگرانی از برخورد با خانواده دست به این عمل زده است، ولی پس از مدتی با پیگیری نخبگان جامعه که حتی نمایندگان مجلس را وادار به موضع گیری نمود، باعث شد پرده از کثیف ترین جنایت ماموران برداشته شود هرچند همچنان امیدی به پیگیری قضایی و تنبیه عاملان این عمل زشت وجود ندارد.
اگر از خدشه دار شدن اعتماد عمومی نسبت به اخبار رسمی در این ماجرا چشم بپوشیم که بی تعارف بگویم حتی مرا نیز فریب داد، باید از واکنش منفعل اجتماع نسبت به این عمل غیرانسانی در شگفت بمانیم.
چطور می توان پذیرای این موضوع بود که دختری جوان را در فضای عمومی به دلیل همراهی با پسر جوانی دستگیر نمایند و به وی تهمت عمل خلاف شرع زنند و او را در مدت بازداشت مورد آزار جنسی و جسمی قرار دهند؟! آیا این جزئی از عملیات امر به معروف آقایان است؟! چگونه جامعه ایرانی نسبت به این حد از سقوط اخلاقی در درون خویش سکوت اختیار کرده است؟ آیا این سکوت خود نشانه ای از بیماری مبتلا به جامعه ایرانی نیست؟
در پایان علی رغم میل خویش و تنها برای بازتاب ژرفای فاجعه، ناگزیر از بیان این مطلبم که برای فهم میزان زشتی و نگران کنندگی عمل، کافیست حدوث این فاجعه را برای نزدیکان خویش تصور کنید و آنگاه به اصطلاح کلاه خویش را قاضی کنید. آیا آنگاه نیز واکنش شما این چنین منفعلانه می توانست باشد؟
این گونه حوادث یکبار دیگر ضرورت مهار قدرت بی ضابطه و قانون و به زیر چتر نظارت آوردن آن را به ما گوشزد می کند.
امروز در محل انجمن صنفی روزنامه نگاران قرار بوده، گردهمایی در اعتراض به بازداشت آقای عمادالدین باقی انجام گیرد، این عمل که نشانه تحرک و واکنش بخشی از سیاستمداران نسبت به دستیگری فردی از میان جمع خودشان است، در نفس خود مبارک است. ولی...
جناب عمادالدین باقی به ویژه پس از افشای قتل های زنجیره ای و به خصوص ماجرای مرگ مشکوک احمد خمینی و پس از آن با افتادن به زندان و در آمد و رفت بودن میان منزل و دادگاه و در چند سال اخیر نیز به واسطه تشکیل انجمن حمایت از زندانیان، در کنار خدمات گسترده خویش به آرمان آزادی خواهی ملت، از معروفیت مناسبی در سطح جامعه برخوردار شده است، به همین مناسبت حمایت آقایان از وی، آنهم با برگزاری تجمعی سرد، نه تنها خدمتی به وی نمی نماید، بلکه حتی نوعی انجام کار از روی اکراه و ناچاری را به مخاطب القا می کند.
دوستان اصلاح طلب اگر در انجام کار خویش صداقت دارند، بد نیست نگاهی به اصل 27 قانون اساسی که برای کم نمودن زحمتشان جهت جستجو در میان اصول گوناگون و چه بسا معطل مانده قاون اساسی در زیر می آورم بیندازند:
اصل 27: تشكيل اجتماعات و راه پيمايي ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است.
بر اساس نص صریح این اصل تشکیل اجتماعات و راهپیمایی ها بدون حمل سلاح آزاد است و در هیچ کجای آن، نیاز به گرفتن مجوز از نهادی ویژه از جمله وزارت کشور ذکر نشده است، بد نبود آقایان برای اثبات صداقتشان حداقل تقاضای مجوزی برای برگزاری چنین تجمعی را در برابر قوه قضائیه می نمودند، چه بسا این کار در جامعه بسیار اثرگذارتر از تجمعی خنک در محیطی در بستهمی توانست باشد.
حدود یک ماه پیش بود قصد داشتم، ایمیلی بسازم، در میان کشورها که به دنبال نام ایران بودم، با عدم حضور نامش برخورد کردم، این قضیه به پیش از اعلام رسمی این موضوع از سوی رسانه ها باز می گشت، از کنار دستی خودم که در کافی نت در کنارم نشسته بود، ماجرا را پرسیدم ولی او نیز با اعلام بی اطلاعی اظهار شگفتی نمود، من نیز دیگر موضوع را مورد جستجو قرار ندادم و قصد داشتم، با انتخاب نزدیکترین کشور به ایران هر چه سریعتر ایمیلی بسازم و مورد استفاده قرار دهم که متوجه شدم کشور عراق نیز به بخش شمال و بخشی دیگر که نامش در خاطرم نمانده منقسم شده است، این موضوع باعث شگفتی بیشتر من شد، چرا که موضضوع حذف نام کشورمان را به هر جهت می توان به سیاستهای روز نسبت داد، هر چند این ربط نیز بسیار بسیط است، چرا که در هر حال جمهوری اسلامی، این رژیم حاکم بر سرنوشت ما، اکنون 28 سال است در حال طی یک مسیر نادرست در سطح بین المللی است و در یکی دو سال اخیر، در سطح عملی، فعالیت شایان توجهی که دلیلی برای اینگونه برخوردها، که بیشتر جنبه تحقیر ملی را به همراه دارد، وجود نداشته و ندارد.
اینگونه برخوردها فارغ از جنبه های سیاسی بار معنایی سنگینی در جهت تحقیر ملت ایران از سوی ملل دیگر به ویژه کشورهایی که از سطح امکانات مادی و رفاهی گسترده ای برخوردارند به همراه دارد، و یادآور برخوردهای تحقیرآمیز گذشته با ملت ایران در طول سده های 18 و 19 و حتی 20 میلادی است، شاید حداقل قدری تامل در این موضوع بتواند ما را بر آن دارد که راه و روش خود را تغییر دهیم و از این حالت استفاده کننده صرف، از تولیدات فرنگی، چه فنی و چه فکری، قدری فاصله گیریم و خود به تولید و پژوهش در جهت بهبود زندگی مادی خویش بپردازیم.
می توان در اینجا دم از آشتی ملتها و گفتگو میان آنان زد و این عملکرد را به دلیل تداعی ایجاد دشمنی میان ملت ایران و ملت امریکا (بدلیل اینکه یاهو شرکتی امریکائی است) محکوم نمود، ولی این موضع گیری ناشی از انفعال و زبونی دردی از ما درمان نخواهد کرد، سخن از گفتگوی میان تمدن ها و ملتها سخنی زیبا و گوشنواز است، ولی آن نیز بدون پشتوانه قدرت تهی و مبتذل است، واقعیت در حال تحمیل خود بر ماست، اینگونه اصول اخلاقی را می توان در خود پرورد، ولی نخست نیازمند قدرتیم تا آنگاه بتوانیم، خواستهای خود، حتی نیک خواهی را، به جهانیان عرضه کنیم.
مائی که هیچ تولید نمی کنیم و تنها مصرف کننده ایم، جای هیچ گونه اظهار وجودی در جهان خارج نداریم و محکوم به فناییم، آنچه که اکنون با تحقیر ملت ایران در مسافرت هم میهنانمان به کشورهای همسایه می بینیم، هشدارهایی برای آن امر محتوم است، که اگر امروز در نیابیمش فردا بسیار دیر خواهد بود.
دیروز آقای هاشمی در جایی سخنرانی داشتند و در آن سخنرانی از اختلاف سلیقه استقبال کرده و تفاوت در عملکرد را که ناشی از اختلاف سلیقه و دیدگاه است، طبیعی خواندند. این سخنان در کنار دیگر سخنانی که به ویژه در ارتباط با شرایط بغرنج بین المللی کشور ایراد شد، به گونه ای تداعی کننده تقابل و جنگ قدرت در درون رژیم به ویژه میان وی و آقای احمدی نژاد است که دیروز به ماجرای دستگیری آقای موسویان از وابسیگان آقای هاشمی و فشارهای پشت پرده برای آزادسازی وی اشاره داشت و تهدید به افشای باندهای سازشکار (بخوانید واقع گرا) در درون کشور می کرد.
به این سخنان آقای هاشمی از دریچه های گوناگونی می توان نگریست، در خوش بینانه ترین حالت می توان آنرا اعلام خطری از روی حسن نیت برای سرنوشت کشور به شمار آورد، ولی با شناختی که از عملکرد ایشان به ویژه در حساس ترین سالهای انقلاب در دست است، نباید چندان آنرا به منزله تغییر در نگرش هایش و روی آوری به دموکراسی به معنای عام و شناخته شده آن در جهان به حساب آورد، چرا که بیان این سخنان، آن هم به شکل فعلی و در حالیکه هنوز خود از مهره های اصلی رژیم حاکم بر ایران است، چندان نمی تواند راهگشا باشد، آقای هاشمی اگر این سخنان را برای بهبود وجهه خود در میان ملت ایراد کرده باشد، باید بداند که شخصیت سیاسی وی میان ملت بسی بیش از اینها خراب است که او تنها با چند سخنرانی و دفاع از چند صدایی در جامعه، آنهم تنها، در مقام سخن که مد امروز جامعه ایران شده است و حتی کسانی که هیچ اعتقادی بدان ندارند برای تهی نمودنش از محتوا آنرا با معیارهای خود بر زبان می رانند،بتواند ترمیمش کند.
به نظر اینجانب بزرگترین خدمتی که ایشان می توانند به خود و ملت ایران انجام دهند این است که با کنار کشیدن از صحنه و بازگشت به آغوش ملت و در میان نهادن تمامی ناگفته ها و اشتباهات صورت گرفته با مردم و تبری جستن از گذشته ی تاریک و دفاع از حقیقت، کشور و ملت را از رنج نجات دهند و راه آنها را برای رسیدن به جامعه ای که شایستگی آن را دارند کوتاهتر نمایند، آنگاه می توانند چند صباح باقیمانده از عمرشان را با آسودگی خیال و نامی نیک سپری کنند.
با نگاهی گذرا به تاریخ جهان متوجه خواهیم شد، در چند دهه اخیر بیش از دیگر مناطق جهان، خاورمیانه و کشورهای پیرامونی آن دچار جنگ بوده اند، برای نمونه مواردی را بر می شمارم، جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل 1967،درگیریهای مرزی متناوب میان ایران و عراق، جنگ ایران و عراق 1981، جنگ شوروی علیه افغانستان، جنگ ائتلاف علیه عراق 1991، جنگ ائتلاف علیه طالبان در افغانستان، جنگ آمریکا و متحدانش علیه عراق 2003، درگیریهای پراکنده میان هند و پاکستان که حتی تا مرز جنگی تمام عیار پیش رفته بود، جنگ 33 روزه تابستان گذشته میان حزب الله و اسرائیل و در نهایت درگیری میان ترکیه و یونان از یک طرف و ترکیه و کردها از سوی دیگر به همراه درگیری های پراکنده جمهوری اسلامی و کردها می تواند علامت سوال بزرگی را پیش روی هر ناظری قرار دهد، که این همه جنگ برای چه؟!
چرا این حجم گسترده درگیری میان کشورهای منطقه روی می دهد؟ آیا می توان مسئله را تنها به منابع نفتی موجود در این منطقه و یا فراهم آوری بازاری برای کارخانجات اسلحه سازی غرب فروکاست.نمی خواهم بگویم این مسائل در رخ نمودن این جنگها بی تاثیرند، ولی تاثیر تام و تمام با این فاکتورها نمی باشد، بسیاری از این جنگها چون مورد هند و پاکستان و حتی اعراب و اسرائیل جدای از تعصبات قومی و قبیله ای، ریشه در سالهای دور و زمان استعمار به ویژه استعمار انگلستان دارد، ولی پرسش اصلی همین جا رخ می نماید، که اکنون پس از گذشت سالها از دوران استعمار و در حالیکه اروپاییان به دنبال وحدت قاره ای هستند و از تنش های مذهبی و حتی ملی گذر نموده اند، آیا زمان آن فرانرسیده است که کشورهای منطقه نیز این راه را برگزینند؟ آیا سهم عمده ای از مشکلات منطقه ای بر دوش فرهنگ منحط ملت های منطقه نیست؟ آیا ریشه این نابسامانی ها و تعلل در حل مشکلات فیمابین دولتها را نباید در زوایای پنهان مشروعیت بخش، به حاکمیت های کنونی در منطقه جستجو نمود؟ آیا جز این است که دموکراسی در کشورهای عربی تنها به این دلیل تعطیل شده که دشمنی خارجی چون اسرائیل، در آن سوی مرزها در کمین نشسته است، در حالیکه همین دشمن خودساخته، دارای بهترین نمونه دموکراسی در کل منطقه خاورمیانه و حتی جهان است! آیا جز این است که اکنون حاکمیت جمهوری اسلامی نیز در پی ایجاد فضایی جنگی برای تثبیت موقعیت خشن خود در داخل کشور است و تنها به این دلیل از فرستادن کشور به کام جنگ استقبال می نماید تا بتواند چند صباحی بیشتر به استبداد دینی خود ادامه دهد.
گمان می کنم، بیش از هر عامل دیگری ملت های منطقه خود با عدم آگاهی خویش مسبب این جنگها بوده و هستند و پس از برافروخته شدن هر جنگی هیزم آن را با تعصبات ملی و به ویژه مذهبی شعله ورتر کرده اند، نمونه زنده و کنونی آن را می توان در مورد جنگ عراق شاهد بود، یا مورد دیگر که بسیار هم کشدار شده است، مورد اسرائیل و فلسطین است که حقوق حقه و انسانی ملت فلسطین زیر پای جهل و تعصبات مذهبی پایمال می شود و صدای این مظلومیت در هیاهوهای تعصبات مذهبی گم می شود، با این تفاسیر اکنون منطقه در حال فرو غلتیدن در کام جنگی دیگر است، از یک سو تعصبات ملی گرایانه به هیچ عنوان پذیرای حضور کشوری بیگانه آن هم با سابقه تمدنی دو سده ای در خاک اهورایی میهن نیست، از سوی دیگر هر روز حاکمان با پافشاری بر اباطیل خود در حال کوبیدن بر طبل جنگ طلبیند. در این میان عده ای از سیاستمدارن نیز راه را برای اجرای آن سناریوی شوم خفقان داخلی به بهای جنگ خارجی فراهم می نمایند، حال تکلیف ما چیست؟
چرا اکنون پس از گذشت بیش از یکصد سال از انقلاب مشروطیت که بزرگترین آرمان آن بازگرداندن حق حاکمیت، به صاحبان اصلی آن یعنی ملت بود، هنوز بدان دست نیافته ایم؟ چرا؟! آیا جز به دلیل تفسیر تنگ نظرانه از شریعت است؟ اینگونه سخن گفتن در رابطه با دین، نشاندن آن در جایگاهی است که خواهان سعادت بشری از رهگذر رشد عقلی انسانها و بدست گیری سرنوشت خود توسط خود آنان است، در حالیکه براساس باورهای شیعی یا حداقل آنچه که تبلیغ می شود، نمی توان چنین انتظاری از آیین اسلامی با قرائت شیعی آن داشت، پس تکلیف چیست؟
آیا با توجه به تجربیات یکصد ساله اخیر و پیش از آن و پس از آن به ویژه تجربه بی واسطه حاکمیت دینی نباید عطای دخالت دین در حوزه حکومت و حتی سیاست را به لقایش بخشید؟ آنگاهی که هرگونه مخالفتی به منزله مخالفت با خدا تصویر می شود، چه جای سخن اعتراضی باقی می ماند؟ و آیا این چنین صدای اعتراضها در گلو خفه نمی شوند؟ آیا این چنین استبداد لباس دین نمی پوشد و فساد حاکم نمی گردد؟ آیا اگر دارای حکومتی عرفی بودیم، امروز ملت راحتتر حرف خویش را بر زبان جاری نمی ساخت؟ و صدای اعراضش را رساتر به گوش همگان نمی رساند؟
ما مخالف جنگیم، ما سلاح اتمی نمی خواهیم، ما خواهان ادغام ارتش و سپاه و تشکیل ارتشی کوچک و دفاعی هستیم، ما خواهان صلح در جهانیم، ما خواهان همزیستی مسالمت آمیز با جهان خارجیم، ما جنگ نمی خواهیم، ما آرمان خواه نیستیم، ما واقعیت گراییم، ما از رهگذر مراودات درست با جهان خارج به پیشرفت خواهیم رسید، ما در پی اصلاح جهان نیستیم، اگر موفق به اصلاح خود شویم، کاری بس بزرگ انجام داده ایم، در پرانتز بگویم که پیشنیاز اصلاح جهان اصلاح خود است، پس اول بدان همت گماریم، ما حکومت دینی نمی خواهیم، ما دموکراسی عرفی و این جهانی می خواهیم، آخرتتان برای خودتان، این جهان را به ما واگذارید، آنگاه خواهید دید که جهان بسی امن تر خواهد بود حتی برای شما که در گوشه مساجدتان خدایتان را عبادت کنید.
آن زمان دیگر استعمار محملی برای تحمیق توده ها نخواهد داشت، آنگاه شاهد جنگها و نزاعهای مذهبی نخواهیم بود، آنگاه درگیری با جهان خارج نخواهیم داشت، که ما را نیازمند سلاح هسته ای نماید، آنگاه...
طالبان و اسلام خشن حاکم بر افغانستان را به یاد آورید، به هیچ عنوان معتقد نیستم اسلام دینی رحمانی باشد، آنگاهی که دستور قطع دست و سنگسار و گردن زدن صادر می کند و با موسیقی این نوای روح نواز از در ستیز بیرون می آید، اکنون اگر احکام قطع ید و رجم در کشور کمتر و اغلب در خفا و با تکذیب فراوان صادر می شود زیرا که بسترش مهیا نیست، ما با دستان خود حاکمیت را در اختیار ملایانی گذاشته ایم که با اذهان سنگواره شده خود، خواب مدینه النبی که چیزی جز زن در پس نقاب و مردان با ریش بلند و چند همسره نیست را می بینند، آیا باز هم جای گلایه ای باقیست؟ آیا خود کرده را تدبیر است؟
بیایید با کمک همدیگر جلوی جنگ احتمالی با امریکا را بگیریم و برای همیشه، خاطره جنگهای بی پایان منطقه را به زباله دان تاریخ بیفکنیم، برای این منظور باید ابتدا این حکومت متحجر را به زباله دان تاریخ بیفکنیم این چنین شاید خود کرده را تدبیر باشد، می توانیم خود را این چنین تسلا دهیم که تجربه جمهوری اسلامی برای رشد فکری ملت ایران بایسته بوده است.
دیروز اخبار جمهوری اسلامی مراسمی را برای چند ثانیه به نمایش گذارد که در آن رئیس مجلس در حال سخنرانی و داد سخن دادن در رابطه با آزادی مطبوعات بودند و در بین مدعوین وزیر فرهنگ آقای صفارهرندی نیز به چشم می خوردند، از آنجایی که فواید آزادی مطبوعات اظهروا من الشمس است، می توان حدس زد، جناب حداد عادل در آن جمع چه سخنانی بر زبان جاری کردند و چه بخش هایی از آن سخنان برای پخش در خبر سیمای جمهوری اسلامی برگزیده شد، پس از این ماجرا امروز صبح که تلویزیون روشن بود، شاهد گفتگوی آقای شهیدی فر مجری برنامه "مردم ایران سلام" با شاعری بودم که شعرهای استفاده شده در سریال "میوه ممنوعه" از ایشان بوده، در این برنامه ایشان از بزرگان موسیقی و نیز برنامه هایی که در آنها این گرامیان مطرح شدند و اثرهای ماندگاری از خویش به یادگار گذاردند از جمله برنامه گلها در رادیو در سالهای دور یعنی زمان شاه سخن گفتند البته به صورتی کاملا" گذرا و تنها با بردن نامی.
مسئله ای که مرا واداشت تا این مقدمه طولانی را بنویسم و سر شما را به درد آورم این بوده که می خواستم دردی را با شما در میان نهم و بگویم چرا در این کشور با هر موضوعی به وصرت فانتزی برخورد می شود و هیچ گاه اصل و جوهر آن در اختیار مخاطب قرار نمی گیرد؟ به عنوان نمونه در کتابهای ادبیات دوران دبیرستان، تاریخ ادبیات مملو از نام آثار بزرگان ادب این مرز و بوم است، ولی هیچ گاه اثری ارزشمند از این گرامیان در اختیار دانش آموزان گذارده نمی شود، که این مهم می تواند با گذاشتن گوشه هایی از متن نوشته های ایشان در کتابهای درسی و یا به صورت ایجاد کتابخانه در مدرسه، یا دادن تکلیف به دانش آموزان برای آوردن گوشه ای از نوشته های برزگان ادبی و خواندن در سرکلاس، صرفا" به جهت آشنایی با آثار این عزیزان انجام شود که افسوس این نیز رخ نمی دهد.
حال حکایت آزادی مطبوعات و رسانه ها و احزاب و موسیقی نیز در کشور ما چنین است که بحث های فلسفی در مورد خوبی ها و فواید و اثر آنها بر اصلاح جامعه و روح و روان و زندگانی و مردگانی افراد به راه می اندازیم ولی ملت را دارای آن شعور نمی دانیم که اجازه دهیم خودشان بی واسطه آن فواید و مضرات را ادراک نمایند.
یکبار دیگر در آستانه سالگرد 13 آبان که مصادف با چند رویداد سیاسی است قرار گرفته ایم، در اینجا قصد دارم، تنها به موضوع اشغال سفارت امریکا بپردازم و از دیگر رویدادها در گذرم.
پس از اشغال سفارت امریکا توسط دانشجویانی که خود را پیرو خط امام نامیده بودند، رهبر جمهوری اسلامی به ظاهر ناگزیر از حمایت شد، البته این تفسیر رسمی از ماجراهای آن مقطع زمانی است.
به هر حال دانشجویانی که تقریبا" همگیشان در سنین بین 20 تا 30، یعنی زمانی که کاملا" احساسات بر قوه عقل برتری دارد، قرار داشتند و با توجه به جو زمانه تنها در پی انجام اقدامات نمایشی بودند و در تندروی از یکدیگر سبقت می گرفتند، اقدام به اشغال سفارت امریکا نمودند و توجیه خویش را نیز پاسخگویی به اقدامات امریکا در طول 25 ساله منتهی به انقلاب به ویژه ماجراهای کودتا و پناه دادن به شاه اعلام می نمودند.
با کمی دقیق شدن به وقایع آن زمان پرسشهای بیساری مطرح می شود که به دور از هیاهوهای کنونی در پیرامون راطبه میان دو کشور به هر صورت برای ثبت در تاریخ و روشن شدن زوایانی پنهان تاریخ انقلاب به ویژه چهره رهبری وقت جمهوری اسلامی شایسته است که به آنها پرداخته شود، این موضوع از سوی دیگر نیز دارای اهمیتی غیر قابل کتمان است، چرا که هنوز دو کشور و ملت و حتی جهان از حادثه اشغال سفارت تاثیرپذیرند و روند کنونی سیاستهای جهانی هنوز به دلیل عدم درک شرایط دو طرف دچار مشکلات زیربنایی است که بیشینه آن از لج بازی دو کشور نشات می گیرد تا تضاد منافعشان.
نخستین مساله در پیگیری ابعاد قضیه معطوف به این امر است که بسیاری از دانشجویان درگیر در ماجرا، گویا موافق با اشغال سفارت بدون اطمینان از موافقت آقای خمینی نبودند به همین دلیل جناب موسوی خوئینی ها که واسط دانشجویان تحکیم وحدت و شخص رهبر بود، مامور نظرخواهی از آقای خمینی و انتقال این نظر به دانشجویان شد، ولی متاسفانه بدون هماهنگی با شخص رهبر و تنها از جانب خود یعنی به دروغ، اعلام داشت که شخص رهبر با این اقدام موافق است، و همین موضوع به ظاهر ساده باعث گروگان گیری اعضای سفارت به مدت 444 روز و در پی آن بلوکه شدن دارائی های کشور شد، که تا امروز ادامه یافته است، حتی عده ای از کارشناسان، جنگ 8 ساله با عراق، که شاید مصیبت بارترین فاجعه دویست ساله اخیر کشور باشد، را نتیجه مستقیم اشغال سفارت می دانند.
از سوی دیگر باید این موضوع را در نظر داشت که اگر زیانی از سوی امریکا متوجه کشور شده است، به هیچ وجه این زیان قابل مقایسه با زیانهای وارده از سوی روسیه و انگسلتان نبوده و نیست، پس قدری دقت در این موضوع و مطالعه پیرامون آن، می تواند بسیار راهگشا باشد.
در رابطه با موضع آقای خمینی به موردی دیگر نیز اشاره می کنم، آقای عبداالله نوری در دادگاه خویش اعلام داشته بودند، آن هنگام که به امام برای نظرخواهی پیرامون نوع برخورد با آمریکا پیش از اشغال سفارت مراجعه کرده بودیم، ایشان گفته بودند "با آنها کجدار و مریز کنید"، از این موضع گیری و نیز عدم مشورت در هنگام اشغال سفارت شاید بتوان به نوع تفکر آقای خمینی در رابطه با جایگاه آمریکا و نظریاتش در رابطه با تنظیم روابط دو کشور پی برد.
پیش از اشغال سفارت توسط دانشجویان مسلمان یکبار گروههای چپ اقدام به این عمل نموده بودند که با دادن وعده هایی، به ایشان این قضیه فیصله یافته بود ولی به هنگام اشغال دوباره که به گروگان گیری این چنین انجامید، چرا چنین کاری صورت نگرفت؟
آقای خمینی دستور دادند اسنادی را که مربوط به آخوندهایی است، که با سفارت در ارتباط بودند، از سفارت خارج کنند و انتشار ندهند! چرا چنینی اقدامی صورت گرفت؟ مگر اینان که هستند که اینچنین خود را از بقیه ملت جدا می دانند؟
آقای ابراهیم یزدی پس از ممانعت از برگزاری نماز عید فطرشان، در سخنرانی که داشتند اشاره ای نیز به ماجراهای اشغال سفارت کرده بودند، در آنجا ایشان گفته بودند که چرا هیچ سخنی از شخصی که در فرودگاه حضو داشت و تا خبر خروج کارتر از کاخ ریاست جمهوری و ورود ریگان را نشنیده بود، اجازه پرواز گروگانها را نداد، گفته نمی شود!؟
حال پرسش من این است که چرا ما نباید به دنبال روشن شدن این قضایایا باشیم، دادن این میزان هزینه برای اقدامی که تنها می توان آن را در جو همان زمان توجیه نمود کافی نیست؟!
چرا آقای موسوی خویئینی ها به دلیل آن دروغ زشت مورد پرسش قرار نمی گیرند؟ شاید به این دلیل که در موضع اصلاح طلبی قرار گرفته اند و از سوی حاکمیت نیز عدم ارتباط با امریکا نکته مثبتی تلقی می شود، همین دوروئی ها باعث گشته است تا ایشان خود را در موضعی طلبکارانه نسبت به دانشجویان احساس کند و لب به انتقاد از آنان بگشاید!
اینجانب به هیچ عنوان قصد فروکاستن این نوشتار در حد حساب کشی از شخص خاصی را ندارم تنها خواهان این موضوع هستم که هرکس هزینه اقدامات خویش را بپردازد تا پس از آن هر شخصی پیش از اقدام به هر عملی هزینه های آن را مورد بررسی قرار دهد و اینگونه بی پروا با سرنوشت ملتی روبرو نشود، این سخن بنده در رابطه با پرونده جنگ هشت ساله با عراق و نیز پرونده هسته ای کشور نیز صادق است.
سیاست زندانی نمودن ناراضیان در جمهوری اسلامی به شدت دنبال می شود، در همین راستا و برای بالا بردن هزینه های فعالیت سیاسی در کشور، آقایان باقی و قابل بازداشت شدند، در حالیکه این افراد حداقل از این شانس برخوردار بودند که به دلیل حضور در پایتخت و شناخته شده بودن و نیز حمایت احزاب گوناگون از آنان، اخبار دستگیری و دیگر مواردی که ممکن است در طول بازداشت برایشان حادث شود، به اطلاع جامعه رسانده شود و رژیم به همین مناسبت از حدود خاصی برای برخورد با اینگونه افراد خارج نخواهد شد، ولی مبارزان شهرستانی که هر چند وقت یکبار در مناطق گوناگون کشور به ویژه مناطق اقلیت نشینی چون کردستان و ... بازداشت می گردند از این مزیت نیز بی بهره اند.
رژیم کار برخورد با جامعه مدنی و قشرهای اثرگذار آن را به شدت و حدت بی سابقه ای افزایش داده است، شاید به کار بردن تعبیر افزایش دادن، این شائبه را ایجاد نماید که رویکرد رژیم تغییر نموده است، بنابراین بایسته می دانم قدری موضوع را موشکافی کنم.
به عنوان نمونه از برخورد با دانشجویان شروع می کنم، با بررسی تاریخچه جنبش دانشجویی در ایران پس از انقلاب پی خواهیم برد که پس از سرکوب مجاهدین خلق و چریکهای فدایی و دیگر گروههای تاثیر گذار در دانشگاه و پس از مقطع انقلاب فرهنگی و بازگشایی دوباره دانشگاهها تنها تشکل فعال و رسمی در دانشگاهها تا زمان حاضر انجمن های اسلامی بوده اند که عمدتا" به نام دفتر تحکیم وحدت آنهم تنها در دانشگاههای دولتی مشغول فعالیت بودند، در طول این سالها، با تغییر نسل ها و فاصله گیری از شور و شوق اولیه انقلاب و جانشینی عقلانیت بر احساسات، کم کم مطالبات دانشجویی و اندیشه های انتقادی به خصوص با نزدیکی به انتخابات ریاست جمهوری سال 76 بروز نمود و همین، نقطه شروع تضاد رژیم با جنبش دانشجویی را که نماد آن انجمن های اسلامی بودند و تا پیش از آن حامی بی چون و چرایش در دانشگاهها، فراهم کرد، از همین نقطه شاهد بگیر و ببدهای شدید که تا پیش از آن (یک نمونه پر سر و صدایش طبرزدی به واسطه انتقاداتش از دولت وقت) به ندرت اتفاق می افتاد بودیم، اوج این جریانات که با سکوت حیرت آور و نفرت انگیز دولت آقای خاتمی همراه شد، در ماجرای کوی دانشگاه به وقوع پیوست، پس از آن تا امروز در دخالت در انتخابات، محدودیت فعالیت، انحلال و نیز دستگیری اعضای انجمن های اسلامی و دیگر تشکلهایی که به صورت غیر رسمی مشغول فعالیتند خود را نشان داده است، این نمونه در کنار برخورد با رسانه ها، دولتی بودن رسانه همه گیری چون رادیو و تلویزیون و ایجاد محدودیت برای روزنامه ها که حتی گاهی تنها با انتشار یک شماره به محاق توقیف رفته اند، در کنار فیلترینگ گسترده اینترنت و نیز ایجاد هر روزه محدودیت های قانونی جدید برای فعالیت های خبر رسانی نشانه های وجود این رویکرد از گذشته در رژیم و بروز و ظهور آن در مقاظع گوناگون به شکل های گوناگون به دلیل تغییر ماهیت خطرات از دیدگاه رژیم در زمانهای مختلف بوده است.
در حقیقت باید به مسئولان امنیتی رژیم از جهتی تبریک گفت و از جهتی بر ایشان به دلیل کوته بینی خرده گرفت، چرا که اگر دستگاه امنیتی اولویت کاری خویش را حفط رژیم تعریف نموده باشد، در حقیقت درست ترین رفتار ممکن در این باره را پیش گرفته است، زیرا که بقای رژیم کنونی تنها به نا آگاهی توده های ایرانی باز می گردد، اگر روزی ملت ایران، با تاریخ، فرهنگ و از آن مهمتر حقوق خویش آشنا گردد و بداند این رژیم در طول سالهای اسقرار خود چه بلایی بر سر اعتبار و حیثیتش در کنار منابع مادی آن آورده است، حتی یک لحظه اجازه ادامه حیات بدان نخواهد داد، به همین مناسبت نیز هست که دستگاههای امنیتی با هر گونه رسانه و روزنه خبررسانی به ملت ایران و توده ناآگاه آن مبارزه می کنند.
اما در مورد کوته بینی آقایان باید متذکر شد، هر چه این رژیم به عمر نامبارک خود بیشتر ادامه دهد، آنگاه واگرایی در کشور و سرخوردگی و گسست نسل ها در ایران بیشتر خواهد شد، آنگاه جمع نمودن ملتی که تمامی احساسات ملی گرایانه و مذهبی شان در طول سالهای متمادی به سخره گرفته شده است، در کنار یکدیگر کار آسانی نخواهد بود، با کمی دقت در فعالیت رسانه های خارج از کشور و سخنان دشمن خود تراشیده ای چون اسرائیل پی خواهیم برد که آنها بر روی قومیت ها و اقلیت های مذهبی ایرانی به دلیل پایمال شدن حقوق حقه شان حساب ویژه ای باز کرده اند، در حالیکه باز هم همان اقلیت های ناآگاه از این امر بدیهی که دیگر ایرانیان (فارسها) نیز چون آنان از حقوقشان بی بهره اند، بی اطلاعند. با این وضعیت سرنوشت کشوری به سرنوشت رژیمی که از اساس پوسیده است، گره خورده است و مسئولان امنیتی باید این امر خطیر را دریابند.
شاید بسیاری گمانشان بر این باشد که اصلاحات در ایران راهگشاست، در اینجا نکته ای است که باید بدان توجه شود، آری راه اصلاحات ایمن تر از هر راه دیگری است، راقم این سطور نیز به این راهکار بیش از هر راهکار دیگری معتقد است، ولی اصلاحات گام به گام در ایران، در نهایت به زیر و رو شدن رژیم و تولد حاکمیتی دیگر که هیچ شباهتی به رژیم کنونی ندارد منجر خواهد گشت، زیرا که آنگاهی که آزادی مطبوعات در کشور برقرار گردد، بی بنیاد بودن اصل ولایت فقیه و در پس از آن تمامی نهادهای برخاسته از آن خود را نشان خواهد داد و هیچ توجیهی برای ادامه حیات نقش رهبری در کشور باقی نخواهد ماند، این بزرگترین تفاوت حاکمیت بعدی با رژیم کنونی است که در حقیقت تفاوت ماهوی این دو را نشان می دهد.
پیش از ورود به مبحث بعدی برای اثبات پیش گفته های خود در زمینه عدم تغییر رویکرد رژیم، مایلم، موارد دیگری را نیز برشمرم.
در مورد برخورد با مخالفان اگر به موارد برجسته اشاره نمایم باید بگویم، اگر از اعدام های سالهای نخست پس از پیروزی انقلاب، که شامل سران رژیم شاهنشاهی شد، بگذریم به اعدام سران حزب توده و گروههای چپ دیگر می رسیم، پس از آن فاجعه سال 67 که تاکنون در داخل با سکوت سنگین مواجه شده روبرو می شویم و پس از آن با قتلهای پراکنده ای که اوج آن در قتلهای موسوم به قتل های زنجیره ای که در آستانه سالگردش در سال 77 قرار داریم، برخورد می کنیم، این نوع رفتارها در کنار ترورهای خارج از کشور نشان از خوی ددمنشانه و خونخوار و سرکوبگر آن دارد که در هر مقطع به شکلی بروز و ظهور می باید.
اما اکنون بهتر می دانم کمی در ارتباط با زندان کردن های اخیر فعالان سیاسی سخن بگویم، دغدغه من بیشتر بر رابطه میان میزان معروفیت زندانی با احقاق حقوقش و حتی تشکیل پرونده برای وی استوار است.
چرا آن هنگام که برادران من، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری به دلایلی واهی که بارها در آشکار و نهان بر بی اساس بوون آنها پای فشردند، بازداشت و محکوم شدند، صدایی از جناب آقای خاتمی، رئیس جمهور محبوب 22 میلیونی سالهای اصلاحات و نیز احزابی چون مشارکت و مجاهدین انتقلاب و پلاکارد تبلیغاتی این دو در انتخابات ریاست جمهوری 84 برنخواست ولی برای جناب قابل فغان بر آسمان برداشتند؟
چرا؟؟؟
آقای خاتمی باید بداند بر نردبان اعتماد این ملت و در راس آن همین دانشجویان بر اریکه قدرت نشستند و آنگونه اعتماد ملت را به سخره گرفتند و مفتضانه و سرشسکته دست در دست فاشیستی، کاخ سعد آباد را ترگ گفتند.
خاتمی جمله زیبایی داشت درباره قهرمان پروری و قهرمان جویی و اکنون اینجانب می گویم، بدبخت ملتی که چنین قهرمان کاغذی برای خویش ساخته بودند. الحق که خاتمی خود را خوب می شناخت و می دانست شایسته آن اندازه از اعتماد ملی نبوده و نیست.