در طی یک هفته اخیر دو تن از مراجع تقلید شیعه از دنیا رفتند، با کمی دقت در پوشش خبری مرکشان می توان به میزان صداقت مسئولان جمهوری اسلامی در پایبندی به اصول مذهبیشان پی برد، برای آیت الله حسن قمی که به دلیل صراحت کفتار چند سالی را همچون آیت الله منتظری در زندان خانکی کذرانده بود، تنها به اعلام خبر فوت و در ارتباط با آیت الله فاضل لنکرانی که از همفکران حاکمیت بوده به پوشش کسترده خبری که شامل پخش زنده مراسم تدفین بوده دست زدند.
از درستی و یا نادرستی حصر یک مرجع تقلید براساس اصول مذهب تشیع اکر بکذریم، باز هم مساله عدم وجود مرجعیت عام و دلایل آن خودنمایی می نماید، می توانیم یقین داشته باشیم، که حاکمیت جمهوری اسلامی نیز همچون حاکمیت شاه از مرجعیت عام واهمه دارد و تلاش وافری را انجام می دهد تا جایی که امکان دارد این مقام را در شخص رهبری (حتی اکر فاقد چنین صلاحیتی باشد) متمرکز و در غیر این صورت به شکلی پراکنده میان چند تن از علمای شیعه در آورد.
اکر بخواهیم از کارکردهای سیاسی مرجعیت کذر کنیم، به کارکردهای اجتماعی و بهره هایی که اجتماع از رهکذر این افراد می یابد خواهیم رسید، به هر روی علمای دینی همواره جزو سنتی ترین اقشار و از عمده ترین موانع پیشرفت و ترقی جامعه بوده و هستند، نمونه های تاریخی در اینباره بسیار است، که می توان به مخالفت های آشکار آنان با کرمابه ها، اتومبیل و ... اشاره نمود، حتی این مخالفتها تا تحریم شطرنج و امثالهم نیز ادامه یافته بود، نخستین مساله ای که از رهکذر این مخالفتهای صریح با نمادهای پیشرفت انسانی به ذهن متبادر می شود، ذهن جمود و مرتجع آنان است که ریشه در کتابهای درسیشان دارد، بایسته است اکنون پس از کذشت این همه سال از حضور و وجود حوزه های علمیه نکاهی به کارکرد و بهره هایی که از رهکذر وجودیشان عاید جامعه ایرانی شده است افکنده شود و میزان سودمندیشان مورد ارزیابی قرار کیرد.
آیا جز این است که درسهایی که در آنجا در حال تدریس است نیاز به بازنکری دارد و می توان با تعطیلی حوزه ها این دروس را به شکلی که با نیازهای جامعه امروز همخوان باشد در دانشکاهها ارائه نمود؟ آیا جز این است که کشورهایی چون انکلستان و امریکا نیز در حال تربیت علمای دینی برای کشورهای شیعه نشین هستند؟
کسانی که پس از عمری کذران زندکی در حوزه حتی از ارائه نظری راهکشا در ارتباط با مشکلات دست به کریبان اجتماع عاجزند و در این ارتباط از جسارت لازم برخوردار نیستند و بیشینه شان در این موارد محافظه کارند چه سودی می توانند عاید جامعه انسانی نمایند؟
هنوز این آقایان نتوانسته اند تکلیف خویش را با اصلاح صورت مردان روشن نمایند!!!
چه انتظار بیهوده ای است از اینان اکر در انتظار رخصتشان در ارتباط با برابری دیه و ارث میان زنان و مردان باشیم و یا انتظارات مشابه دیکری در ارتباط با مسائل مبتلا به جامعه از ایشان داشته باشیم!
امروز قرار است زنی را در تاکستان سنکسار نمایند، آیا کمان می کنید هنوز هم باید از اینان اجازه شرعی مبنی بر توقف این عمل شنیع و غیر انسانی را بکیریم و یا خودمان به مخالفت با آن بر خیزیم و به سوی عرفی نمودن قوانین مدنی خویش حرکت کنیم؟
انسانهای زیادی در انتظار دریافت قلب و کلیه برای ادامه حیات خویشند، از سوی دیکر افراد بسیاری نیز به دلایل کوناکون دچار مرک مغزی می شوند که هیچ امیدی به بازکشتشان به زندکی وجود ندارد، در طی چند سال اخیر و پیشرفتهای صورت کرفته در ایران امکان پیوند اعضا فراهم شده است و از این رهکذر بدون مجوز شرعی از سوی آقایان و با سکوتشان در قبال این امر زندکی به بسیاری از افراد و شادی به اعضای خانواده هایشان اعطا شده است، حال جای این پرسش باقیست چرا آقایانی که عمری سر در کتب خویش داشته اند و به قولی خود را مسئول دنیا و آخرت انسانها می دانند از ارائه حکمی که می تواند به انسانی زندکی و به خانواده اش شادی بخشد و انسانهای دیکر را به امید بخشیدن زندکی به انسان دیکر تا حدودی در مرک عزیز از دست رفته تسلی بخشد خودداری می ورزند؟
مطالبه حقوق زنان هر روزه از طریقی در جامعه انعکاس می یابد ولی به این مهم هیچ کاه پرداخته نمی شود، جا دارد در این مورد و موارد مشابه با فشار به مراجع ذیصلاح خواهان عمل موثری شویم.
لازم است اکنون این آقایان قدری سر از حجره های خویش به در آورند و با آنچه در جهان خارج می کذرد آشنایی یابند و به جای انتظار هماهنکی همه جهان با ذهنهای متحجر خویش قدری خود را با جامعه همکام کنند.
مدتهاست صحنه ورزش ایران محل تاخت و تاز سیاست بازان بازمانده از تقسیم پستها شده است، چه پیش از دولت آقای احمدی نژاد و چه پس از آن هیات مدیره باشگاههای نامدار از میان افراد سمپات هیات حاکمه برگزیده می شوند، در این میان آنچه که به شدت مورد غفلت واقع می شود ضربه هایی است که از این رهگذر بر پیکر ورزش کشور وارد می آید، در حالیکه در بسیاری از کشورهای دنیا وزارتخانه جداگانه ای برای امور ورزشی پیش بینی شده است، ولی در ایران ورزش کشور در حد یک معاونت نیز مورد توجه قرار نمی گیرد.
به جرات می توان گفت، بسیاری از افرادی که اکنون عضو هیات مدیره باشگاهها هستند، تنها برای دریافت حقوق و استفاده از مزایا و بدون هیچ گونه پشتوانه علمی و یا تجربی در این زمینه پا به این عرصه گذاشته اند.
شکی نیست در شرایط حاضر کمتر کسی از میان بخش خصوصی حاضر به خرید سهام باشگاههای بزرگ ایرانی است ولی چاره کار اداره اینچنینی این باشگاهها نیز نیست، بلکه بهتر است از بالا تا پایین سازمان ورزش کشور با مدیرانی که سالها در این عرصه استخوان خرد کرده اند و دانش کافی در این زمینه دارند جایگزین گردد، چرا باید با این همه هزینه ای که برای تیم های ایرانی اعم از تیم های فوتبال یا بخش های دیگر انجام می شود، این چنین نتایج ضعیفی به بار آورده شود؟ آیا این موضوع به استعداد ضعیف بازیکنان ایرانی باز می گردد یا به مدیریت ضعیف مدیران ایرانی؟
چه ایرادی دارد، معاون رئیس جمهور و رئیس سامان تربیت بدنی از میان اهالی ورزش انتخاب گردد و از مدیریت باشگاهها نیز دست سیاست مداران ایرانی کوتاه شود؟ چه اشکالی دارد اگر مدیریت باشگاههای مردمی چون استقلال و پرسپولیس به مدیران کاملا" ورزشی و آشنا به علوم این رشته واگذار شود؟
آیا نباید اندک اندک به سمت کوتاه نمودن دست سیاست بازان و به ویژه دولت از اداره بخش هایی که مردم کاملا" از عهده اداره شان بر می آیند رویم؟ تا به کی باید باشگاههای ایرانی توسط شرکتهای دولتی حمایت شوند؟
بهتر است دولت با یک تصمیم قاطع همگی امور ورزشی را با سلب مسئولیت از خود به اهالی آن بسپارد و تنها برای رشد رشته های ورزشی به سیاست گذاری بپردازد.
در ضمن بد نیست لختی به این موضوع نیز بیندیشیم که در ایران از نظر تعداد رشته های ورزشی بسیار فقیر می باشیم، بسیاری از ورزش ها یا به کشورمان هنوز نرسیده اند و یا در مراحل نخستین و بسیار آماتور خویش بسر می برند، ورزش های چون، هاکی روی چمن و یا یخ، پاتیناژ که اصلا" در این کشور جایگاهی ندارند و ورزشهایی چون بیسبال نیز به تازگی در ایران مورد توجه واقع شده اند، در کنار اینها کشور ما از وجود پیستهای استاندارد برای مسابقات اتومبیلرانی و موتور سیکلت نیز هرچند برای مسابقات سطح پایین نیز محروم است، آیا درخواست این قبیل امور نیز خارج از محدوده حقوق ماست؟
در سالگرد فوت آقای خمینی روزنامه هم میهن مصاحبه ای با نوه ایشان انجام داده بود، در این مصاحبه آقای حسن خمینی از پدر بزرگ خویش به مثابه یک مکتب یاد نموده بود و خواستار اجتهاد در آن شده بود.
به هر روی آقای خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی است، باعث جهت بخشی و سرعت بخشی به جنبش ملت ایران گشت و ... اما متاسفانه در طی این سالها اجازه هیچ گونه نقد و بررسی بیطرفانه در ارتباط با گفتار و کردار ایشان داده نشده است، باید بپذیریم بالا بردن هر شخصیتی تا دست نیافتنی ترین مراتب تنها فریب خویشتن است، او نیز چون دیگران زیسته و همانند دیگران دچار خطا و اشتباه بوده است، حال الزام دیگران به پیمودن راه وی و سرمشق قرار دادن گفتار و کردارش چندان با عقل سنخیتی ندارد، اگر راه و مرامی درست باشد، بدون اینگونه الزام ها نیز راه خویش را به اجتماع خواهد گشود و پیروان خویش را خواهد یافت، بهتر است از بیان چنین جملاتی پرهیز شود و او تنها همانطوری که بوده به جامعه عرضه گردد.
سکوت در قبال چنین سخنانی و عدم نقد منصفانه و شجاعانه باعث گردیده است، اکنون عده ای از اطرافیان آقای احمدی نژاد نیز به فکر انتشار افکار ایشان افتند و به این منظور بنیادی را تاسیس نمایند تا ناشر دیدگاههای ایشان باشد، گمان می کنم سر و ته سخنان ایشان از یک جلد کتاب نیز تجاوز ننماید، که هر اهل مطالعه ای نیز بهتر از آن را خود می داند و در منابع بسیاری نیز با ادبیات به مراتب بهتری قابل وصول است.
انتشار اینگونه کتابها از هزینه ملت (بیت المال) و هدیه آن به کارمندان دولت و پس از آن گرفتن آزمون های ضمن خدمت به ویژه از فرهنگیان از هم اکنون قابل پیش بینی است.
مائی که مدتی پیش با ریشخند از کنار اخبار مربوط به کتاب روحنامه نیازاف که ملت فلک زده ترکمنستان ناچار از خواندن آن در مدارس و دانشگاهها و حتی آزمونهای رانندگی بودند می گذشتیم حال باید چنین سرنوشتی را بر خویش به انتظار نشینیم.
پس از مدتی که از اجرایی شدن کارت هوشمند سوخت گذشته است، هر از گاهی در روزنامه ها گفته مسئولی پژواک می یابد که از کاهش مصرف سوخت در کشور داد سخن می دهد، حتی این میزان کاهش تا 20% نیز بیان شده است، بنا بر تجربه های گذشته چندان نمی توان به این آمارها تکیه نمود، ولی این بار در صورت وجود اراده لازم و کارایی سامانه، به راحتی می توان مصرف دقیق کشور را مشخص کرد، در حالیکه میزان دریافت سوخت از جایگاهها به تفکیک هر خودرو مشخص است، میزان سوخت تحویلی نیز به کل جایگاهها معلوم است، هر میزان اختلاف بین این دو نشاندهنده قاچاق سوخت خواهد بود، ولی چرا همچنان به دادن آمارهای بی پشتوانه مبادرت می شود؟
چرا پس از این همه سر و صدا که در رابطه با اجرائی کردن کارت سوخت و تاثیر آن در کاهش مصرف بیان شد، کسی پیگیر میزان کارآمدی آن نیست؟
آقای اسماعیل هنیه از نخست وزیری تشکیلات خود گردان فلسطینی معزول گشت، ولی بدون تن دادن به این حکم که از سوی محمود عباس صادر شده است، همچنان خود را نخست وزیر این تشکیلات می داند.
اخباری که از فلسطین می رسد، حاکی از آن است که در طی درگیری های یک هفته اخیر بیش از یک صد تن جان خود را از دست داده اند، این درگیری ها بین دو گروه فتح و حماس در جریان است.
پس از روی کار آمدن گروه تندروی حماس اتحادیه اروپا و امریکا از پرداخت کمکهای مالی به این تشکیلات خودداری نمودند و بخشی از هزینه های این دولت توسط جمهوری اسلامی تامین می شد، این روند ناپایدار سرانجام به دودستگی و درگیری میان دو گروه عمده فلسطینی منجر شد که به جای همیاری و همکاری با یکدیگر به سهم خواهی بیشتر بپردازند، مدتی به همین منوال سپری شد تا اینکه بارقه های امیدی در پی توافق برای ایجاد دولت وحدت ملی نمودار گشت، ولی آنطوری که از چند هفته پیش مشخص شده است، این توافقات نیز چندان کارساز نبوده است.
معمولا" در همه جا رسم است تا زمانی که ملتی دارای هدف واحدی است حول آن هدف دارای توافق می باشند و پس از دست یافتن بدان دچار تفرقه و انشقاق می شوند ولی آنچه که تاکنون ما از درون فلسطینیان شاهد بوده ایم، فساد طبقه حاکم و فاصله دولت و ملت و درگیری مداوم میان گروههایشان است.
به راستی آیا چنین گروههایی شایستگی بدست گرفتن سرنوشت ملتی را دارند؟ آیا اگر هم اکنون نیز به فرض محال اسرائیل از اشغال سرزمین های فسطینی دست کشد و آن را به دست فلسطینیان سپارد، آنان از عهده اداره آن بر می آیند یا چنان به جان یکدیگر خواهند افتاد که هیچ چیزی را سالم نخواهند گذاشت؟
پس از بمب گذاری و ویران شدن حرم دو امام شیعه، فریاد متعصبان دینی از یک طرف و عوام از سوی دیگر به آسمان برخاست که وا مصیبتا، اینان چنین و چنان کردند. این بمب گذاری در طی دو سال اخیر برای دومین بار است که روی می دهد و هدف آن شعله ور نمودن جنگ داخلی در عراق و جنگ مذهبی در کل منطقه با سوء استفاده از احساسات دینی مردم منطقه است.
مسئولان جمهوری اسلامی نیز که این فرصت را غنیمتی می شمارند تا آمریکا را به ناتوانی در تامین امنیت در کشور عراق متهم کنند و از این رهگذر خود را بیش از پیش در تبلیغات داخلی پیروز جلوه دهند.
بد نیست لحظه ای این فرضیه را در نظر آوریم که گروههایی می توانند تنها به هدف ایجاد نبردهای مذهبی یک روز در یک مکان مقدس شیعه و در روزی دیگر در یک مکان مقدس سنی و روز دیگرتر در مکان مقدس مسیحیات اقدام به بمب گذاری نمایند و اگر مردم هوشیار نباشند، اینان بسیار راحت به هدف خویش که شعله ور نمودن آتش جنگ و فقتنه است نائل می شوند، نمی دانم چرا کسانی که خود را عالم دین و دانای کل می دانند، تمامی مسلمانان را به حفظ آرامش دعوت نمی نمایند و از آنان نمی خواهند تا بدون انجام هیچ گونه راهپیمایی تنها هوشیاری خود حفظ کنند؟ انجام راهپیمایی هایی که عموما" نیز به خشونت کشیده می شود و در آنها هر چه بر سر و سینه بیشتر زده شود و خرابی بیشتر به بار آورد نشانه تعصب بیشتر و علاقه بیشتر به دین است، چه فایده و اثر بیرونی جز سوء استفاده بدخواهان خواهد داشت؟
از دریچه ای دیگر نیز می توان به این موضوع نگریست، در حالیکه روزانه تعداد بسیار زیادی انسان بیگناه در عراق در اثر بمب گذاری های کور جان خویش را از دست می دهند، اعلام این چنین موضعی در قبال تنها ویرانی یک مکان چه معنا و مفهومی را به ذهن متبادر می نماید؟ چرا جان زندگان ارزش و اعتباری نزد آقایان ندارد؟ آیا جز این است که ما برای این زندگان زنده ایم؟
حرمین شریفین امامین عسکریین ... لحظه ای بر این نامگذاری درنگ کنید!!!
مدتی پیش آقای خامنه ای در یک دیدار از دولت نهم به شدت حمایت کرده بود و آن را دولتی مکتبی خوانده بود و ادعا نموده بود که دشمنان قصد دارند تا این دولت را ناکارآمد نشان دهند، روزنامه هم میهن از این سخنرانی تیتر "انتقاد از دولت باید دلسوزانه باشد" را انتخاب کرده بود، متاسفانه در کشور ما به دلیل اینکه عادت نموده ایم همه کس و همه چیز را سیاه یا سفید ببینیم، تلاش وافری از سوی همگان صورت می گیرد تا برای اثبات خوبی و یا بدی یک فرد و یا گروه و یا حادثه تاریخی تنها به جنبه های مثبت و یا منفی آن پرداخته شود، در این بین هیچ گاه لحظه ای اندیشیده نمی شود که پدیده ها و شخصیت ها نیز همگی می توانند خاکستری باشند، یعنی در عین حالی که دارای نکات مثبت هستند در عین حال نیز دارای نقاط تاریک و منفی می باشند، به عبارتی چیزی به معنای خوب مطلق و یا بد مطلق وجود ندارد و به تعبیر عده ای آن تنها خداست که خوب مطلق است، بنابراین در قضاوت درباره انسانها باید هر دو جنبه مورد توجه قرار گیرد، و برتری انسانها نسبت به یکدیگر در چربش نکات مثبت و به عبارتی فضایل نیک انسانی آنها نهفته است.
متاسفانه یکی از خصلت های بد ما ایرانیان این است که دوست داریم، شخصیت هایمان اسطوره ای و به عبارتی دست نیافتنی باشند، از شخصیت های سیاسیمان قهرمان می سازیم، دوست داریم از هر خطایی بری باشند، کوچکترین اشتباه را از آنان بر نمی تابیم، در حالیکه هیچ به این موضوع نمی اندیشیم مگر خودمان در طول سالیان عمر خویش کم دچار خطا و انحراف نشده ایم که حال چنین انتظاری از یک انسان دیگر داریم؟ نمونه ها در این باره بسیارند تنها به یک مورد بسنده می کنم، دکتر مصدق با تمامی خدماتش به ایرانیان از سوی عده ای متعصب تنها به دلیل وجود یک عکس از دستبوسی ملکه ثریا مورد عتاب و خطاب قرار می گیرد، موارد دیگری را نیز می توانیم در ویژه نامه هایی که به مناسبت های تاریخی وفات و یا تولد شخصیت ها منتشر می شود مشاهده نمود، این ویژه ها مشحونند از شیفتگی و یا دلزدگی نسبت به این افراد.
به نظر نگارنده باید در بررسی یک حرکت تاریخی و یا یک شخصیت تاریخی به صورتی همه جانبه به موضوع نگریسته شود، آن حرکت و یا آن شخصیت به عنوان یک کل که قابل تفکیک نیست مورد بررسی قرار گیرد، ظرف زمانی نیز مورد توجه بسیار باشد.
در رابطه با آقای خامنه ای که این نوشتار را با نام ایشان آغاز کردم باید عرض کنم به دلایل قابل اثبات، ایشان عمده ترین مشکل پیش پای اصلاحات ایرانی هستند و به راههای گوناگون که دلایل آن نیز روشن است مانع از رسیدن ملت ایران به خواست هایشان می شوند، بهتر است اگر روزنامه هایی چون "هم میهن" و یا دیگران در عدم انتشار سخنان ایشان دچار معذوراتی هستند از زدن تیترهای دلخواه و یا برگزیدن قسمتهایی از سخنان که باب میل خودشان است خودداری کنند، چرا که این وضعیت به سردرگمی بیشتر مخاطب می انجامد.
چرا باید خود و ملت را فریب داد، همگی می دانیم منویات درونی شخص ایشان چگونه است و چگونه حکومتی را می پسندند، پس اگر جرات و یا شرایط ابراز مخالفت با سخنان وی را نداریم و یا نمی توانیم به عمده ترین دلایل زمین گیر شدن اصلاحات اشاره کنیم، بهتر است از دادن آدرس های غلط نیز بپرهیزیم.
مدتی است طرح برخورد با اراذل و اوباش در سطح کشور در حال اجراست، نخستین مساله ای که در این ارتباط ذهن هر ناظر اهل خبری را در ایران به خود مشغول می دارد، تعریفی است که از عبارت "اراذل و اوباش" در کشورمان صورت می گیرد، عرف جامعه تعریف خاصی از این عبارت دارد و افراد خاصی را نیز در زیر آن تعریف می کند، اما حاکمیت در هنگامه هر اعتراض خیابانی که البته جنبه سیاسی داشته و افراد حاضر در آن نسبت به روندهای حاکمیتی به شکلی خشن اعتراض کنند، آنان را در ذیل عبارت اراذل و اوباش به مخاطبان رسانه های رسمی خود معرفی می نماید، دلیل تفکیک جنبه سیاسی و اجتماعی اعتراض توسط نگارنده را در غائله های پس از بازی های فوتبال که از آسیب زنندگان به اموال عمومی و کسانی که به هر شکل درگیری ایجاد می کنند حداکثر به عنوان تماشاگرنما، واژه ای من در آوردی و بی معنا استفاده می شود، می توانید شاهد باشید.
به هر صورت بنا بر تجربه های پیشین امیدوارم این بار در زیر لوای برخورد با اراذل و اوباش و با نمایش تعدادی قمه کش و زورگیر به برخورد با جوانان و مردم عادی پرداخته نشود، در این نوشتار قصد نگاه به عملکرد نیروهای انتظامی از جنبه هایی دیگر را دارم.
اینجانب اصولا" آدم شری نیستم ولی در برابر مسائل دور و بر خود بسیار حساسم و گاه نیز بی دلیل پایم به کلانتری و پاسگاه باز شده است! نمونه های آن روانه شدن به کلانتری به دلیل بلندی صدای ضبط اتومبیل، شکایت یک دختر خانوم به دلیل ایجاد مزاحمت برای ایشان (استفاده از نور بالا به هنگام رانندگی در شب، البته تنها تلافی عملکرد وی بوده)، انجام حرکات نمایشی در خیابان، نشستن یک دختر خانوم در ماشینم، دعوا در پمپ بنزین (شاکی خودم بودم)، دعوا در خیابان (شاکی خودم بودم)، دستگیری به علت گذر همراه با خانواده از میان یک درگیری عمومی میان جمعیت و ماموران، شکایتم به جهت دزدیده شدن کیف حامل گواهینامه و کارت ماشین و غیره ام، شکایتم به علت متواری شدن شخصی که با من تصادف کرده بود و ...
در موارد پیش گفته در تمامی آنها بدون استثنا شاهد بی نظمی گسترده و سردرگرمی ماموران در انجام وظایفشان بودم، در مواردی که شاکی خودم بودم، عطای رسیدن به حقوق خویش را به لقایش به دلیل طولانی بودن پروسه شکایت و ... بخشیدم.
گمان می کنم اگر میزان بهره وری نیروی انسانی در اداره ها و سازمانهای دولتی ایران مورد بررسی و کنکاش قرار گیرد، نیروهای انتظامی در انتهای این فهرست قرار خواهند گرفت، باید بپذیرفت در هر مکانی کسانی نیز حضور دارند که از شایستگی ذاتی برخوردار بوده و به وظایف خویش اشراف داشته و آن را به نحو مطلوبی به انجام می رسانند ولی متاسفانه بیشینه افراد شاغل در این نهاد به دلیل برخورداری از سطح سواد پایین نه تنها در انجام وظایف محوله کوتاهی می نمایند و در بعضی مواقع نیز از عهده انجامشان بر نمی آیند بلکه نحوه برخوردشان با ارباب رجوع نیز به هیچ عنوان شایسته و قابل تحمل نمی باشد.
بد نیست برخی از مواردی را که برای خودم در این ارتباط پیش آمد نموده است شرح دهم:
در موردی که به دلیل نحوه رانندگی قصد خواباندن اتومبیلم در پاسگاه را داشتند یک نفر با لباس فرم این نیرو به همراه یک موتور سوار جلوی مرا گرفتند و ضمن سوار شدن فردی که لباس فرم بر تن داشت در ماشینم از من خواست تا به کلانتری که در همان نزدیکی بود، برویم، در میانه راه با پیشنهاد دریافت پول قصد سرهم بندی ماجرا را داشت و ...
در مورد دیگر که به دلیل شکایت خانمی مرا به کلانتری برده بودند از ساعت 8.30 تا 12 شب به دلیل ناهماهنگی های موجود در آنجا سرگردان ماندم، همه راهها به رئیس کلانتری ختم می شد که وی نیز برای رفع و رجوع یک اختلاف و پس از آن سرکشی از نیروهای مستقر در خیابانها حضور نداشت و جالبتر اینکه دختری خیابانی را نیز آن شب دستگیر کرده بودند که قصد فرستادنش به بهزیستی را داشتند ولی فاقد فردی مطمئن به منظور همراه نمودن با وی جهت فرستادن به بهزیستی بودند و این را به صراحت بیان می کردند، با یکدیگر مشغول بحث در این ارتباط بودند که چه کسی به دنبال رئیس کلانتری برود و وی را برای رفع و رجوع مشکلات پیش آمده به پاسگاه فرا بخواند، ترجیح داده می شد از طریق بی سیم و یا موبایل با ایشان تماس گرفته نشود.
در مورد شکایتم بابت مفقود شدن مدارک، به دلیل طولانی بودن بیش از حد پروسه شکایت تنها به مهر و امضای دادگاه بسنده کردم، باور بفرمایید حداقل به سه کلانتری و دو شعبه دادگاه برای اینکار مراجعه نمودم و هریک به دیگری حواله می دادند.
در موردی که شخصی ضمن تصادف با ماشینم اقدام به فرار کرد، نیز باز به همین جهت از حق خویش گذشتم، مورد دعوای پمپ بنزین جالب تر است، پس از حدود 45 دقیقه از پایان نزاع، دو مامور در محل حضور یافتند، پس از اطلاع از جزئیات و صحبت خصوصی با من و اقرار به صحت گفته های من و اذعان به اینکه چنین سوابقی در اینجا وجود داشته باز هم سعی در لوث نمودن ماجرا و آشتی دادن از طریق روبوسی را داشتند، در پی امتناع اینجانب بدون تهیه هیچ گونه گزارش تنها به این سخن بسنده کردند که روز شنبه (آنروز 5 شنبه بود)، نخست به پاسگاه شماره فلان و سپس دادگاه برای طرح شکایت مراجعه کنم!!!
بد نیست اکنون که آقایان به فکر ملت شریف ایران افتاده اند، ذره ای نیز به مشکلات اندرونی خود بپردازند که هر بار به شکل زننده ای رخ خود را به مراجعه کنندگان می نمایاند.
نیاز به استفاده از افرادی شایسته تر، مودب تر، کاردان تر، مدبرتر در نیروی انتظامی به شدت احساس می شود، سرعت عمل در رسیدگی به شکایت های مردمی و نیز تحرک و پویاپی این افراد نیز از جکله نکاتی است که باید در میان نیروها مورد توجه قرار گیرد، روزی از یکی از شعب دادگاه فردی مجرم همراه با دستبند فرار نمود و هرچه ماموران به دنبال وی می دویدند، فاصله شان با او بیشتر می شد، دلیل این امر نیز بسیار ساده است، با کمی دقت در لباس فرم و نیز وزن و تناسب اندام این آقایان به دلایل این امر می توان پی برد.
بد نیست توجه ای به نوع پوشش ظاهری و آراستگی این نیروها نیز صورت گیرد.
طولانی بودن پروسه شکایت و ... باعث صرفنظر نمودن بسیاری از افراد از پیگیری حق خویش می شود و این چنین بسیاری دیگر در اعمال کارهای خلاف خویش جری تر می شوند.
در وبلاگ وزین دوست گرامی خانم محبوبه مشرقی (رخشید)، آقایی که خود را آرمان عدالتخواه معرفی نموده بود، در رابطه با موضوع جنگ و نگاه نسل جدید و در کل جامعه ایرانی به این موضوع به عنوان میهمان مطلبی منتشر نمودند که جای درنگ و بررسی دارد، البته بهتر بود این نوشتار در وبلاگ شخصی ایشان منتشر می شد تا ارتباط با وی به مراتب راحتتر صورت می گرفت.
در این نوشتار ابتدا محیطی روشنفکرانه تصویر می شود که عده ای جوان دور یکدیگر جمع شده اند و در حالیکه روزنامه های گوناگونی دور و برشان ریخته (گویا این روزنامه ها متعلق به صاحبخانه یعنی نویسنده مطلب است و دیگران چندان شناختی از سیاست و کلا" شرایط حاکم بر کشور ندارند چرا که بسیاری از شخصیت ها و اصطلاحات برایشان ناآشنا و نامانوس می باشد) ناگهان، موضوع بحثشان به دلیل پخش یک موسیقی حماسی از تلویزیون به سمت جنگ و شرایط سیاسی روز کشیده می شود.
این آهنگ همان آهنگ معروف "محمد نبودی ..." بوده که همگی ما چه خود آن و چه طنزش را در گوشی های موبایل بسیار شنیده ایم، کسی از آن جمع می گوید، اینان چرا ول کن ماجرا نیستند، یکی دیگر می گوید، محمد کیست و دیگری می گوید اینان جوانان را گوشت دم توپ کردند تا خود بر اریکه قدرت بمانند و ...
همگی ما خوب می دانیم که این قضاوت بخش وسیعی از جامعه ایرانی نسبت به وضعیت امروز و دیروز این رژیم است، جدا از دلبستگی و یا عدم دلبستگی به این سرزیمن آیا این حق یک انسان ایرانی نیست که بدون دغدغه زندگی راحتی داشته باشد؟ آیا جز این بوده به دلیل بی تجربگی سران رژیم در هنگامه جنگ و نیز سوء استفاده از احساسات پاک ملی و بویژه مذهبی ملت به خصوص جوانان، جنگی خانمان سوز بر این ملت تحمیل شد و بیش از آنچه که باید به طول انجامید؟
آری آرمانها و خواسته های نسل پیشین به شکل درستی به نسل حاضر منتقل نگشت، ولی آیا یکی از عمده ترین دلایل آن گسست ناشی از جنگ نبوده است؟ آیا اعتیاد و فقر و فحشا و رانت و ... ناشی از شرایط جنگی و پس از جنگ نیست؟ تاکنون چند کتاب قابل اعتنا و یا فیلم تاثیرگذار در ارتباط با جنگ ایران و عراق ساخته شده است؟ تا کنون چند بار نام محمد جهان آرا به عنوان یک قهرمان ملی در تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شده است؟ از خرمشهری که روزگاری یکی از زیباترین شهرهای ایران بوده و بسیاری از ایرانیان تعطیلات سال نوی خویش را در آن می گذراندند چه چیز باقی مانده است؟ آیا 18 سالی که از پایان جنگ می گذرد زمان کافی برای آبادانی این شهر نبوده است؟ آیا آب لوله کشی و بهداشتی جزو ابتدایی ترین حقوق این مردمان نیست؟ پس چرا از آن محرومند؟ بگیر و ببند به نام دفاع از خون شهیدان پیامدی جز نفرت عمومی از آرمان آنان و تشکیک در صداقت آنان ایجاد نخواهد کرد.
در همه جای دنیا و حتی در ایران قهرمانان ملی انسانهای قابل تقدیر و مقدسی هستند ولی باید پذیرفت این واکنش از سوی ایرانیان معمولی ترین و عادی ترین واکنش ممکن در قبال آزار و اذیت حاکمیت است. ملت ایران اگر جز این واکنشی از خود بروز دهند باید در پویایی شان شک نمود. آیا تا کنون شنیده اید رسانه های رسمی جمهوری اسلامی از شهیدان راه وطن به نام قهرمانان ملی یاد کنند؟ آیا از آنان به نام سربازان اسلام و از جنگ به نام جهاد اسلام علیه کفر یاد نشده است؟ بسیار طبیعی است کسی که دغدغه اسلام نداشته باشد نمی تواند با این انسانها که چنین آرمانی داشته اند همزاد پنداری داشته باشد، باید بپذیریم در همه جای دنیا ملیت، ملی گرایی و هر آنچه به نام ملی آراسته باشد، مقدس و پاک است، جز در میان حاکمان ایرانی که چون دشنامی از آن یاد می کنند. اینان بر هر چه دست گزارده اند آن را آلوده اند و همان به که به سمت ملیت ایرانی گامی بر ندارند، در ابتدای سال و پس از نامگذاری امسال به نام اتحاد ملی و انسجام اسلامی نیز این موضوع را یادآور شده بودم.
این جنگ رازهای سر به مهر بسیار دارد که بهتر است برای روشن شدن آنها تا زمانی که هنوز نسل درگیر در آن زنده اند و مسئولان اصلی آن در قید حیات با فشار افکار عمومی بازگشایی شود و ملت از تمامی زوایای تاریک و پنهان آن آگاه شوند.
در سالگرد فوت آیت الله خمینی مصاحبه هایی با شخصیت های گوناگونی که با ایشان دیدار داشته اند از صدا و سیما پخش شد که ضمن آن یک شخصیت عرب می گفت ما به عنوان میانجی از سوی کشورهای عرب به ایران آمده بودیم و در دیدار با آقای خمینی ایشان در ابتدای صحبت به ما گفت هرکس صلاح خویش را بهتر می داند و دیگر جایی برای اظهار نظر و صحبت ما باقی نماند، یعنی اشان حتی نظرات و پیشنهادات این گروه را نیز نخواستند که بشوند، آقای هاشمی در نماز جمعه می گفتند راه قدس از کربلا می گذرد، آقای ولایتی هنوز معتقدند هیچ پیشنهادی از سوی اعراب برای صلح نداشته ایم، در صورتی که بسیار در ارتباط با آمادگی اعراب برای پرداخت غرامت به ایران شنیده ایم، اینها موضوعات مهمی است که باید روشن شدنشان به عنوان مطالبه ملت ایران از حاکمیت باشد.
بحث غرامتهای جنگی و قرارداد صلح چرا به فراموشی سپرده شده است؟
در چنین شرایطی بردن دوباره کشور به پرتگاه جنگی دیگر چه سودی در پی دارد؟
نسل جوان امروز بسیاری خواسته ها دارد، از تحصیل و اشتغال و ازدواج گرفته تا محیطی شاد و مفرح همراه با انواع سرگرمی های به اصطلاح سالم و غیر سالم، عدم فراهم آوری آنها به نام دین و شهیدان و محدود نمودن آنها بدون ارائه جایگزین نتایج وخیمی به همراه خواهد داشت که امروز تنها بخشی از آن را شاهد هستیم.
جمهوری اسلامی اگر رویه خود را عوض نکند نه تنها عاملی برای وحدت و همبستگی ملی ایرانیان نخواهد بود که خود عاملی برای واگرایی می شود.
رئیس جمهوری نیکاراگوآ چند روزی بود که به ایران آمده بود، تقریبا" همگی نیز می دانیم که وی رهبر انقلابی بود که همزمان با انقلاب ایران به ثمر نشست ولی به علت مخالفت های آمریکا دچار جنگ داخلی شد و پس از مذاکره میان دولت مرکزی و مخالفان در یک انتخابات آزاد آقای دانیل اورتگا قدرت را به مخالفان خویش سپرد، تا اینکه دوباره پس از چندین سال به ریاست جمهوری برگزیده شد، تلویزیون جمهوری اسلامی علاقه دارد تا چهره انقلابی وی را به تصویر کشد و روزنامه ها و رسانه های اصلاح طلب نیز علاقه مندند تا از او چهره ای دموکرات به جامعه بنمایانند ولی اکنون هدف من از این نوشتار چیزهایی دیگر است.
ایشان در ضمن مسافرتشان به ایران سخنرانی نیز در دانشگاه تهران ایراد نمودند، هرچند معتقدم دانشجویانی که در سالن محل سخنرانی حضور داشتند دستچین شده بودند که شاهد این مدعا نیز عکس های در دستشان بوده، که از میانه آنان از چهره های محبوب حال حاضر ایران خبری نبود و کاملا" نیز این دستچین نمودن قابل درک است، بالاخره آبروریزی چون آنچه که بر سر آقای احمدی نژاد در دانشگاه امیرکبیر آمد بر سر رئیس جمهوری که سفرش به ایران تا این حد در رسانه های رسمی برجسته شده، چندان قابل تحمل نبوده و نیست، ولی نباید از انصاف گذشت که ملت ایران باید به این پایه از درک برسند که در هر محلی تنها آن کسانی حضور یابند که خواهان و مشتاق شنیدن هستد و مخالفان در نزدیکی همان محل جلسه ای برای بیان خواسته هایشان برگزار کنند، بر هم زدن مراسم به هیچ وجه نشانه ای از دموکرات منشی و انصاف با خود به همراه ندارد. در این باره سخن بسیار است که امیدوارم در پستی جداگانه بتوانم بدان بپردازم.
دوباره باز می گردم به سفر آقای دانیل اورتگا به ایران، این سفر در پاسخ سفر آقای احمدی نژاد که با استقبالهای خیابانی در محله های پایین شهر از ایشان همراه بوده انجام شده است، نفس مسافرت مقامات بلند پایه دیگر کشورها به ایران نیک است، ولی ضمن دقت به همان اندک اطلاعاتی که از رسانه ها حول این سفرها به گوش می رسد نیز بسیار می تواند راهگشا باشد، رئیس جمهور در ضمن سخنان خود به این موضوع اشاره داشت که بدهی های مالی نیکاراگوآ نمی تواند خللی در روند روابط فیمابین ایجاد نماید (نقل به مضمون)، آیا این جمله باز هم تداعی کننده گاو شیر ده بوده ایران برای کشورهای فقیر و بدبخت بین المللی نیست؟ آیا این کشورها به مثابه مگسان دور شیرینی نیستند؟
آیا جز رئیس جمهوری اتریش که آن هم به جای چهار روز تنها دو روز به ایران مسافرت نمود، هیچ یک از روسای جمهور اروپایی پاسخ سفر آقای خاتمی را پس دادند؟ آیا انزوا معنایی رسا تر از این دارد که هیچ مقام بلند پایه ای از هیچ کشور مهمی حاضر به مسافرت به ایران نیست؟
چرا هیچ گاه در پی این موضوع نبوده ایم که چرا دیپلماسی بین المللی جمهوری اسلامی تا بدین پایه ضعیف عمل می نماید؟ چرا به دنبال خروج از این وضعیت نبوده ایم و در قبالش سکوت اختیار کرده ایم؟ آیا هیچ به وضعیت کشورهای اطراف خویش که همگی در دوران پادشاهی ایران غبطه جایگاه و موقعیتمان را می خورده اند، نگاهی افکنده ایم؟
این حاکمیت در حال بر باد دادن نه تنها کرامت و حیثیت انسانی ما، که در حال نابود نمودن تمامی پتانسیل های مادی لازم در جهت پیشرفت ملی ماست و برای بقای خویش و ایستادگی بر ایدئولوژی پوسیده خود ذره ذره منابع مادی و معنوی این ملت را نابود می کند.
دکتر پرویز ورجاوند عضو جبهه ملی و باستان شناس متعهد ایرانی از میانمان رفت، او که سالهای عمر خویش را صادقانه در دفاع از ملیت و هویت ایرانی صرف نموده و از این راه رنجهای بسیاری به جان خریده بود سرانجام زیر خاک آرام گرفت.
شاید بسیاری با نام وی در هنگامه آبگیری سد سیوند بسیار برخورد کرده باشند، او نه تنها در این برهه که در مراحل دیگری نیز به فریاد میراث گرانبهای باقیمانده از نیاکانمان برخاسته بود، که شاید اثر گذارترین آنها که امروز کسی از آن یادی نمی کند، دفاع به موقع و منحصر به فردش از تخت جمشید با حضور شخصی در میان مهاجمان در هیاهوی ابتدای انقلاب 57 بوده است.
وی به دلیل مرام و مسلک سیاسیش مورد بی مهری ها و حتی ستم های حاکمیت قرار گرفت که از نمونه های آن می توان به محرومیت از تدریس در دانشگاه و احضارهای گاه و بیگاه به دادگاه نام برد که حتی تا آخرین هفته حیاتش نیز همچنان این روند ادامه داشته است.
در چنین وانفسایی که ایران و ایرانی بیش از هر چیز نیازمند زنان و مردانی وطن پرست است که نسبت به هویت و ملیت خویش متعهد و پاسدار باشند چرا قدر اینگونه افراد دانسته نمی شود؟ چرا نسبت به اینگونه افراد انواع نامهربانی ها روا داشته می شود؟ آیا ملی گرایی به معنی عشق ورزیدن به هر آنچه مربوط به کشور و میهن و مردم آن است تا این حد باید هزینه زا برای دارندگان این مسلک باشد؟ گمان می رود هزینه های ناسیونالیست بودن در ایران بیش از هزینه های بی تفاوتی و حتی وطن فروشی به بیگانه است!
امروز کمتر کسی از ایرانیان اشرافی حداقلی نسبت به تاریخ وطن خویش اعم از معاصر و یا باستان دارد، بایسته است با حمایت از کسانی چون دکتر پرویز ورجاوند که با تعهد و درد و حضور در برهه هایی از تاریخ این ملت، به حق قسمتی از حافظه تاریخی ما را تشکیل داده اند، به پروراندن انسانهایی ملتزم و متعهد به میهن که با شناخت کافی نسبت به هویت و ملیت خویش دل در گرو ایران دارند بپردازیم.
باید ملت ایران به آنجایی رسد که ملاک خویش در انتخاب مسئولان را حد ملی گرایی و تعهد نسبت به هویت و ملیت ایرانی قرار دهد، چه بسیار افرادی در ایران وجود داشته و دارند که در کنار تخصص بالا، تمامی هم و غمشان سربلندی ایران و ایرانی است و آنچه خط قرمز آنها در انجام هر امری است، منافع ملی عالیه ملت ایران است.
محروم نمودن افرادی اینچنین از تدریس و سیاست ورزی، تنها محروم کردن یک فرد از حقوق اجتماعی نیست، بلکه محروم کردن ملتی از خدمات بی بدیل این افراد است.
شایسته است به جای سنگ اندازی در راه افرادی از این دست، با بهره گیری از دانش و اطلاعاتشان خدمتی بزرگ به ملت ایران عرضه داریم، به حق ملت ایران در شرایطی که از سوی رسانه های جهانی مورد هجوم قرار گرفته و هویت واحدی از سوی آنها برای جهانیان تبلیغ می شود و خود نیز دچار گسست با گذشته شده، تشنه دانستن از گذشته پرافتخار خویش است.
هستند هنوز کسانی که به صورتی گمنام در این کشور زندگی می کنند، ولی زمانی خدماتی منحصر به فرد به کشورمان انجام داده اند و همچنان دل در گرو وطن دارند و با همه تنگناها حاضر به جلای وطن نشده اند، بهتر است، به جای اختصاص صفحاتی از روزنامه برای یادبودشان پس از مرگ، امروز با دعوت از آنان و بزرگداشتشان، هم از خدمات آنان سپاسگذاری و قدردانی نماییم و هم این چنین با مصاحبه و نشر زندگی نامه شان، راه بهروزی را به خوستارانش بنماییم، شاید انگیزه ای برای دیگران در پیمودن راه درست شود، آنگاه دیگر کسی نخواهد گفت، فایده اینگونه زیستن چیست!؟
نمونه این چنین افرادی در کشور خوشبختانه بسیارند که تعدادی از آنها را توانسته ایم در برنامه هایی چون چهره های ماندگار شاهدشان باشیم، یکی از این مردان بزرگ که مدتی پیش با دیدن مصاحبه تلویزیونی در برنامه "مردم ایران سلام" بسیار زیر تاثیرش قرار گرفتم، آقای مهندس "لکستانی" بودند که بنیانگذار صنعت برق در ایران هستند و مطمئنم کمتر کسی تا پیش از این مصاحبه از نام ایشان آگاهی داشته و باز هم مطمئنم بسیاری هستند که هنوز از حضور و وجود او بی خبرند.
دوستانی که نوشته های اخیر اینجانب رو مطالعه کرده اند، انتقاداتی نسبت به تندروی و گاه آرمان گرایی به من وارد می کنند، حقیقت امر این است، بنده خود را متعهد می دانم آنچه را فکر می کنم و گمان می کنم درست است، بیان کنم و هیچ گونه محافظه کاری در این زمینه به خرج ندهم، بنده به هیچ وجه ادعای درستی تمامی گفته ها و تحلیل های خود را ندارم و همواره این آمادگی را دارم تا مورد انتقاد بی محابای دوستان قرار گیرم که خودِ نوشتن به نوعی اعلام این آمادگی است، محیط وب برای من و بسیاری دیگر این امکان را فراهم نموده تا به دور از جو سانسور داخلِ اجتماع آزادانه مطالب خویش را به نگارش در آورده و آن را در برابر خواستاران آن قرار دهیم، به این امید مطلب می نویسم که آینده ای روشن تر در انتظار ایرانم باشد و روزگاری سانسور از جامعه ایرانی رخت بربندد.
دوست بسیار ارجمند من مصطفیِ گرامی در وبلاگ "کمند خاطرات" تحلیلی در ارتباط با انتخابات مجلس هشتم و نقش شخصیت های مختلف در آن ارائه نمودند که مرا بر آن داشت تا چند نکته ای را یادآور شوم.
نخست باید عرض کنم، دغدغه ذهنی اینجانب و شاید بیساری از ایرانیان پیروزی گروهی خاص اعم از اصلاح طلب، اصولگرا و یا به گفته این دوست گرامی اعتدالیون نیست، بلکه در شرایط حاضر آنچه را که بیش از هر چیزی لازم می دانیم، توافق بر سر اصول و خواسته هایی مشخص است و شرکت در انتخابات را نیز موکول به برآورده شدن کمینه هایی می کنیم.
نخست در مورد شخصیت های نامبرده در آن نوشتار لازم می دانم اندکی مفصل تر و شفاف تر سخن بگویم:
در ارتباط با آقای هاشمی که تقریبا" بیشترین تاکید آن نوشتار نیز بر شخصیت وی و نقش بی بدیل او (به زعم آن دوست گرامی) بوده است، باید به عرض برسانم که اینجانب به هیچ وجه قائل به نقش بی بدیل و نجات بخش برای این شخصیت نیستم و شدیدا" بر این اعتقادم تا روزی که ایشان در ارتباط با جنگ به صورتی بی پرده و شفاف سخن نگفته باشند و حقایق جنگ را در طول دوران 8 ساله ای که فرماندهی آن را بر عهده داشته اند بیان نکنند به هیچ وجه شایستگی احراز هیچ پستی اعم از انتخابی و یا انتصابی را ندارند، نباید به هیچ عنوان از نوع ادبیات استعمالی توسط او و ماجراهای دوران ریاست جمهوری وی اعم از قتل های سیاسی (قتل های زنجیره ای) و ماجرای میکونوس و بسته بودن شدید فضا و ... به راحتی گذر نمود، در کجای دنیا رسم بر این است، شخصیتی که در حساس ترین لحظات تاریخی حضور داشته و مهمترین پستهای کشوری را اشغال نموده و 8 سال به ویژه پس از فتح خرمشهر، مسئولیت جنگ و ادامه جنگ را بر عهده داشته از زیر بار مصاحبه شانی خالی کرده و از ارائه اطلاعاتی که دانستن و اطلاع از آنان حق ملت ایران است دریغ نماید و همچنیان نیز خود را به عنوان تنها ناجی ملت جا زند؟
بسیار پس از انتخابات خبرگان دیده شده که رای آوردن ایشان با تفاوتی فاحش نسبت به نفر دوم در حوزه انتخابیه تهران را به مثابه رویکرد دوباره ملت به او دانسته اند، در اینجا لازم میدانم ضمن احترام گذاشتن به تمامی پیشینه های مبارزاتی ایشان در پیش و پس از انقلاب این نکته را بیان کنم که باید به چهارچوب ها به خوبی نگریسته شود، باید توجه داشت که در انتخابات خبرگان چه چهره هایی شرکت کرده بودند! برای روشن شدن مطلب ناگزیرم ضرب المثلی را بکار برم که البته به هیچ وجه قصد توهینی در میان نیست، گویند "در شهر کوران یک چشم پادشاه است"، آیا هیچ در نظر آورده شده رای به آقای هاشمی در انتخابات خبرگان به آن شکل که شاهدش بودیم، به نوعی دهن کجی دیگری به ساختار و چهارچوب های انتخاباتی خبرگان بوده است؟ آیا در میان آن کاندیداها آقای هاشمی یکی از بهترین ها (درمقام مقایسه با دیگران) نبوده است؟ آیا کارکردهای خبرگان چون اتاق فکری برای رژیم جمهوری اسلامی نیست؟ آیا نمی توان گمان کرد ملت جناب هاشمی را تنها برای این چنین جایگاههایی البته در غیاب چهره های جایگزین مناسب می دانند؟
در مورد شخص آقای خاتمی باید گفته شود مگر وی در دوران 8 ساله اصلاحات بر سر کدام عهد و پیمان خویش با ملت باقی ماند که حال بخواهد در قالب نمایندگی و یا حتی ریاست پارلمان آن را پی گیرد؟ مگر در این دو ساله اتفاقی خارق العاده در شخصیت و مرام وی و یا شرایط سیاسی کشور رخ داده که حال می خواهد در مقام یک منجی ظاهر شود؟ البته در داخل پرانتز باید عرض کنم اگر منظور آن نوشتار ریش سفیدی برای ائتلاف بوده شاید، بتوان با توجه به مجموع اتفاقات چند ساله اخیر و اشتیاق وصف ناپذیر مجموعه اصلاح طلبان به بازگشت به قدرت، پذیرش چنین نقشی را برای وی متصور دانست، که چنین جایگاهی را در میانه طیفی که خود را برای حضور در پارلمان مهیا می کند از اشخاصی چون آقای هاشمی و کروبی و حتی موسوی خوئینی ها و بسیاری دیگر نیز ساخته است.
رفتارهای سیاسی و اجتماعی آقای حسن روحانی نیز در چند سال اخیر بازتاب چندانی در جامعه ایرانی نداشته است، شاید تنها موضع گیری صریح ایشان و به نوعی نشان دادن خود در حوزه عمومی در ارتباط با بحث مذاکره با آمریکا بوده باشد که آن نیز پس از مدتی معلوم گشت تصمیمی بوده که در رده های بالای حاکمیت در حال اتخاذ بود و تنها برای آماده سازی افکار عمومی وی مامور ابلاغ آن به اجتماع شده بود.
آقای کروبی در سالهای اصلاحات دو نقطه تاریک در کارنامه خویش به ثبت رساندند که شاید اگر این دو نقیصه در عملکردشان به چشم نمی خورد می توانستند ردای ریاست جمهوری را در انتخابات نهم به راحتی بر تن کنند، یکی از این موارد به موضوع از دستور خارج نمودن طرح اصلاح قانون مطبوعات با نامه (حکم حکومتی) آقای خامنه ای بود و دیگری شرکت ایشان در مضحکه انتخاباتی مجلس هفتم با وجود رد صلاحیت گسترده کاندیداها است، که به گفته خودشان تکلیف 190 کرسی از 290 کرسی از پیش تعیین شده بود.
به هر روی باید به این موضوع توجه داشت که امروز شاید دغدغه ذهنی ملت ایران ائتلاف اصلاح طلبان که بسیاری با خود بزرگ بینی این چنین القا می کنند که ملت تنها منتظر این رویداد هستند، نیست بلکه برنامه های گروهها اعم از چپ و راست و اصلاح طلب و اصولگرا برای اداره کشور است که می تواند ملت را به پای صندوقها کشیده و آنان را مجاب به رای به گروهی خاص نماید.
شرکت دوباره ملت در انتخاباتی دیگر بدون هدف و تنها برای روی کار آوردن این و یا آن گروه مشکلی را حل نخواهد نمود، ملت ایران باید آگاهانه و با بررسی همه جانبه در این انتخابات شرکت نماید، این ملت مطالباتی تاریخی دارد، که شامل آرمانهایی چون، آزادی، دموکراسی، حقوق بشر (کرامت انسانی)، حاکمیت قانون و ... در کنار مطالبات امروزینی چون پیشرفت و ترقی همپای کشورهای دیگر، بهبود وضعیت معیشتی، جلوگیری از فرار مغزها و سرمایه ها اعم از انسانی و مادی و ... است.
آیا با چنین اوصافی تنها با عوض شدن مهره ها و به عنوان نمونه نشستن آقای خاتمی به جای آقای حداد بر مسند ریاست مجلس، ملت به خواسته خویش خواهد رسید؟ آیا در چهارچوب فعلی امکانی برای فعالیت وجود دارد؟ با احکام حاکمیتی چگونه بر خورد خواهد شد؟
به نظر من احزاب و گروههایی که در ایران به منافع ملی ایران می اندیشند باید بر سر یک سری از کمینه ها توافق نمایند و با اعلام آنها به ملت و گذاردن شروطی برای حاکمیت به صورتی مشروط در انتخابات پیشرو شرکت کنند، چرا که شرکت در انتخابات نه یک هدف که یک وسیله برای بر آوردن برنامه هاست، ملت ایران چرا باید در حالیکه انتقاداتی اساسی به شیوه حاکمیتی در ایران دارند و بارها بی نتیجه بودن شرکت خویش را در بر آوردن خواسته هایشان شاهد بوده اند همچنان تن به این شرکت دهند؟
خواسته هایی که می توان حول آنها به توافق رسید می تواند شامل موارد زیر باشد:
بازگرداندن شاُن واقعی به مجلس از طریق ملزم نمودن دولت به اجرای بی چون و چرای مصوبه های مجلس و پاسخگویی وزرا به نمایندگان در اسرع وقت، تصویب قوانینی در ارتباط با حقوق و کرامت انسان ایرانی، اصلاح قانون مطبوعات برای ارائه بیشینه آزادی به آنها، تصویب قوانینی در جهت دادن تضمین های لازم برای آزادی احزاب و بیان و اجتماعات، تصویب قوانینی در راستای بهبود وضعیت آموزشی اعم از مدارس و دانشگاهها، ارائه و تصویب طرح هایی در جهت بهبود وضعیت اقتصادی در مناطق محروم، توجه به اقلیت های قومی و مذهبی در چهارچوب مام میهن و تصویب دیگر قوانین در راستای بهبود وضعیت اقتصادی کشور.
خوشبختانه جنبش زنان در ایران در حال برخوردار شدن از قدرت قابل ملاحظه ای است و توانسته نظر بسیاری از زنان و مردان ایرانی را به خواسته های خود جلب نماید، به طوریکه حتی برخی از مطالباتش همچون برابری دیه زن و مرد که به نوعی با کرامت انسانی نیز گره خورده است مورد توجه عالی ترین مقامات حکومتی و بعضی از مراجع تقلید قرار گرفته است.
اکنون که این جنبش به این مرحله از اثر گذاری رسیده که حتی وزیر اطلاعات رژیم در برابر آن احساس خطر می نماید، بایسته است برای دستیابی به اهداف خود از پتانسیل هایی چون معرفی کاندیدا برای انتخابات گوناگون به ویژه پارلمان بهره گرفته و مبارزات حق طالبانه خود را با بهره گیری از امتیازات حاکمیتی پی گیرد.
باید خواسته های برابری طلبانه زنان به یک گفتمان ملی تبدیل گردد و این میسر نمی شود مگر از طریق آوردن بحث های گوناگون به درون اجتماع، در حال حاضر که حاکمیت از چنین امری به شیوه های گوناگون جلوگیری می کند باید از روزنه های قانونی به شکلی موثر بهره جست.
متاسفانه در ایران مدیران مسئول زن در جراید بسیار اندکند، یعنی زنانی که تا این حد در پی حقوق انسانی خویش هستند از پیگیری آنها در عرصه عمومی سر باز می زنند، به هیچ وجه آوردن دلایلی چون دشواری کارهای روزنامه نگاری در شرایط حاضر از این دوستان پذیرفته نیست، زیرا در تمام دورانی که از عمر جمهوری اسلامی گذشته با نوساناتی وضع به همین منوال بوده است، حال که جنبش، جایگاه خود را تا حدودی در میان نخبگان باز کرده است بهتر است با آوردن میدان بحث و جدال به عرصه عمومی گامهای اساسی و نهایی برداشته شود، به هیچ وجه نباید پتانسیل و بازوهای درون حاکمیتی را کوچک انگاشت، چرا که در صورت داشتن پایگاههایی در درون حاکمیت و به ویژه پارلمان به طور موازی با فشارهای اجتماعی می توان قوانین مورد نظر را به تصویب رساند و خواسته خود را به قشر دگم اندیش اجتماع دیکته نمود.
از سوی دیگر اقدامات مسالمت جویانه ای که در هنگامه بازی های مهم از سوی زنان با بست نشینی در برابر ورزشگاه ها نمود می یابد و به واقع اذهان را به سوی خواسته های آنان متوجه می سازد می تواند با اقدامات مشابه دیگری که جنبه غیر قانونی نداشته ولی باعث جلب توجه گسترده ای می شود تکمیل کرد، که نمونه آن را می توان دوچرخه سواری دسته جمعی بانوان در یک روز خاص و از یک مکان خاص تا مکان مشخص دیگر به عنوان نمونه با شعار حفظ محیط زیست و یا حمایت از صلح به انجام رساند، این چنین زنان می توانند حضور موثر خویش را به اجتماع تحمیل نموده و خواسته های خود را مرحله به مرحله به گوش اجتماع برسانند.
از سوی دیگر برای جامعه ایرانی بسیار جای تاسف است که درصد بسیار اندک و حتی قابل چشم پوشی از زنانش در عرصه های گوناگون تصمیم گیری و تصمیم سازی و حاکمیتی حضور دارند، نگاهی به تعداد نمایندگان زن مجلس و شوراهای شهری و نیز کابینه دلیلی بر این مدعاست، پس باید زنان در انتخابات پیشرو توجه ویژه را به این امر مبذول دارند.
زنان به هیچ وجه نباید از کمبود تجربه و یا عدم دستیابی به نتایج مطلوب بهراسند، چرا که مردان ایرانی نیز در طول 28 سال گذشته چندان کارنامه درخشانی نداشته اند که حال از زنانش چنین انتظاری پذیرفته باشد، هر چند به شخصه معتقدم زنان برای اثبات توانایی های خود به مراتب تلاش بیشتری خواهند نمود و نتایج، به مراتب بهتر از حد پیش بینی ها خواهد شد، در این زمینه باید الگوهای کشورهای پیشرفته ای چون، آلمان (صدراعظم)، فنلاند (رئیس پارلمان)، انگلستان (وزیر خارجه)، اسرائیل (وزیر خارجه)، ایالات متحده (وزیر خارجه و کاندیدای فعلی ریاست جمهوری) و از همه مهمتر فرانسه با نیمی از کرسی های کابینه که به زنان اختصاص یافته است، مورد توجه قرار گیرد.
دوست گرامی من حسین عزیز در وبلاگ "نگار کویر" نوشتاری زیر عنوان "سخنان دراماتیک رئیس جمهور" نوشته بودند که مرا به تفکر واداشت و در حالیکه قصد پاسخگویی به ایشان را در قالب یک کامنت داشتم ترجیح دادم تا برای اطلاع دیگر دوستان آن را تبدیل به یک پست جداگانه نمایم.
آقای احمدی نژاد بار دیگر سخنان نسنجیده ای که تنها شاید نشاندهنده آرزوی شخصی وی و یا حتی ژستی برای جلب افکار عمومی نه در داخل که در میان سنیان دگم اندیش کشورهای عربی باشد، به زبان آورده است، سخن در این باب بسیار است، قصد دارم تنها از برخی جهات به این موضوع بپردازم و با باز گذاردن درب گفتگو در این باره بقیه موارد را به دوستان واگذارم.
نخست باید بگویم، در جامعه خواب زده و دورافتاده از اخلاقیات امروز ایران دیگر چه جای دفاع از اسلام و مسلمانی باقی مانده است؟ دروغ، ریا، تزویر، چاپلوسی و بسیاری دیگر از رذیلت های اخلاقی وجه غالب سرشت ایرانی شده و با گوشت و پوست وی در آمیخته است، در چنین وانفسایی دم زدن از حقوق ملتی دیگر چه جای گفتگو دارد! شاید در همین جا نکته ای نهفته باشد، آرزوی مرگ و نابودی برای ملتی دیگر که بیش از 50 سال از حضورشان چه خوب چه بد، در سرزمینی می گذرد خود نشانه ای دیگر از افول اخلاقی ملت ما باشد، چه بسا اگر ملتی آزاده بودیم، هرگز به رئیس قبیله خود (منظور رئیس دولتمان است، چرا که به حق جمهوری ای نداریم، تا نام رئیس جمهوری بر کسی نهیم) اجازه نمی دادیم، چنین بی پروا تخم کین و مرگ در جهان بپاشد. آیا حمایت از ملتی تنها به این دلیل که آنان در ظاهر هم کیش و آئین مایند، نشانه فرومایگی ما نیست؟ آیا این نشانه ای از عقب ماندگی ذهنی ما نیست؟ آیا این حق را برای یهودیان قائلیم که آنها نیز به دلیل هم کیشی با اسرائیلیان هرچه در توان دارند در مخالفت با مسلمانان به کار گیرند؟ آیا این عمل ایشان را نشانه بی خردی آنان نمی دانیم؟ پس ما را چه شده است؟ چه اتفاقی افتاده که حتی از فلسطینیان فلسطینی تر شده ایم؟ آیا هیچ می دانیم که بسیاری از روشنفکران فلسطینی حمایت های ایران از گروههای تندروی فلسطینی را باعث بدبختی بیشتر فلطسطین و مضر به حال ملت خود می دانند؟ مائی که دل در گرو انسانیت داریم! (حداقل در گفتار) چرا بانی صلح نمی شویم؟ چرا کنفرانسی را در جهت استقرار صلح میان فسطین و اسرائیل برگزار نمی کنیم؟ آیا جز این است که حیات جمهوری اسلامی بر بستر بحران تداوم می یابد؟ آیا جز این است که رهبر این رژیم نیاز به دشمنی همیشگی دارد؟
هفته گذشته مدیر مسئول روزنامه وقایع اتفاقیه که مدتها از زمان توقیف روزنامه اش می گذشت از سوی دادگاه از موارد اتهامی تبرئه شد.
این رویداد، خبر خوشی برای تمامی اهل مطبوعات و نیز جامعه تحول خواه ایرانی است.
همانطوری که همگی مستحظرید، پس از نشستن آیه الله شاهرودی بر مسند ریاست قوه قضائیه، روزنامه های منتقد در یک روز به صورتی گسترده به محاق توقیف رفتند که از آن حادثه تعبیر به بستن فله ای روزنامه ها شد، ولی پس از مدتی بخش نامه های امیدوارکننده ای از سوی آن جناب در حمایت از حقوق افراد صادر شد و آخرین بارقه های امید نیز در بیان این جمله که از این پس هیچ روزنامه حزبی در ایران بسته نخواهد شد به گوش رسید، همین تغییر مشی از سوی قوه قضائیه که عملیاتی شدن آن را نیز در جریان رسیدگی به پرونده روزنامه های نشاط، هم میهن و شرق شاهد بودیم باعث گشت خط برخورد با روزنامه های منتقد از درون قوه قضائیه و دادگستری به درون دولت و زیر لوای هیات نظارت بر مطبوعات رود و این چنین برخوردها و فشارها بر روزنامه ها از سوی ارگانی که ذاتا" باید حامیشان باشد رخ دهد.
هر چند معتقدم بسیار در تاریخ اتفاق افتاده است که تنها یک حادثه منجر به بسته شدن فضا و از بین رفتن تمامی دستاوردها خواهد شد ولی امیدوارم همانطوری که نشانه های گنگی به نظر می آید، جامعه ایران رو به پیشرفت و تعالی باشد، و در راه بی بازگشت خویش یک گام دیگر به جلو بردارد، شاید در مرحله بعدی با انتخاب دولتی معتقد به دموکراسی و کارکردهای آن بتوان از فشار هیات نظارت بر مطبوعات نیز گذر نمود.
آرمان گرایانه صحبت نمی کنم، معتقدم از روزنه های هر چند کوچک برای رسیدن به هدفها باید استفاده نمود، باید در چنین وضعیتی در انتخابهایمان بیش از پیش دقت کنیم و دیگران را نیز به این دقت سفارش نماییم، با آگاهی بخشی به جامعه و کار دسته جمعی و توافق حول کمینه ها می توان به بسیاری از اموری که امروز جز آرمانها و دست نیافتنی هایمان هستند با هزینه های اندک دست یافت.
این تنها نیاز به شناخت جامعه و خواسته ها و نیازها و ظرفیت آن و سپس برنامه ریزی برای ایجاد تحول دارد.
زمان انتخابات مجلس هشتم سرانجام مشخص شد، این زمان نیز به تبع موافقان و مخالفانی برای خود دارد، ولی انتخابات پیشرو نیز فارغ از اینگونه بحث ها در نهایت برگزار خواهد شد، حال که اطلاح طلبان همگی به این نتیجه رسیده اند که در این انتخابات شرکت نمایند، بهتر است از هم اکنون برنامه های خود را تدوین نموده و در مدت زمانی معقول پیش از انتخابات برای تصمیم گیری در اختیار مردم قرار دهند، ملت ایران دیر زمانی است از شعارهایی چون، نفس اجماع خود نوعی پیروزی است، هدف شرکت مردم است و ... گذر نموده اند و در شرایط حاضر در انتظار بدست آوردن اهداف و آرمانهای خود در کوتاه مدتند، یعنی به صورت عینی می خواهند در دوره های چهارساله ای که به کاندیداها فرصت نشستن بر صندلی های انتخابی را می دهند، نتایج دلخواه و ملموس را نیز کسب ن